گنجور

غزل شمارهٔ ۶

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند

از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند

دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله

و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند

چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر

یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند

یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در بازار عشق

دردی خریدند و غم دنیای دون بفروختند

در گوش اهل مدرسه، یارب! بهائی شب چه گفت؟

کامروز، آن بیچارگان اوراق خود را سوختند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مرضیه - علمدار نوشته:

درد عشقی که شیخ بهایی از ان یاد می کند از همان درد عشقی ست که حافظ از آن میگوید :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری کشیده ام که مپرس
اینکه حافظ و بهایی در مورد این درد به اختصار گفته اند بخاطر عدم درک مخاطب است و اینکه شاید تا به آن درد مبتلا نشویم نمی توانیم آنرا درک کنیم . خداروحشان را قرین رحمت کند.

آذر دیماهی نوشته:

سلام خدمت هم میهنانم
این شعر زیبا به نظر من وصف حال عاقلان و عاشقان است.
لازم به توضیح است که انسان در زندگی همواره با ۲ پله روبرو است ” عشق و عقل” که از هم تفکیک شدنی نبوده و باهم در ارتباط هستند اما اطلاعات بدست آمده برروی هر پله مستقیما به درد پله دیگر نمیخورد. دنیای عشق دنیای بی ابزاری و اشراق و الهام است که ورود به آن نیازمند تعقل و سپس جدا شدن از تعقل است ( همچون چتر بازی که برای رفتن به ارتفاع نیازمند استفاده از هواپیما است اما برای انجام چتر بازی در فضا، باید از هواپیما جدا شود) و دنیای عقل، ابزارمند بوده، محل بررسی و استدلال آنچه که از دنیای اشراق بدست آمده.
به هر روی، بنای آرزو ساختن ناشی از عقل است و لزوم شرکت در بزم عشاق، رها شدن از وابستگیهاست.
در بیت دوم اشاره دارد به اینکه توانسته با هوشمندی ارتباط عقل و عشق و تعادل بین آنها را حفظ کند (شاید گفته شود از خیر عقل گذشته که در اینصورت مجنون می گشته که اشاره ای بدان ندارد) با این بیان که یک روز به کار حل مسئله و عقلانیت پرداخته و روز دگر به می نوشان از خم وحدت الهی درس ایجاد تعادل بین واقعیت و حقیقت میداده است. (رندان آناند که سر در ابرها دارند و پا بر روی زمین و از هردو بهره می گیرند)
در بیت سوم بنظر من، ظاهر بینی اشخاص را بیان میکند. چون کیفیت عبادت عارف قابل مشاهده و اندازه گیری در چشم ایشان نبوده و گمان می کرده اند که عبادت صرفا در حرکات فیزیکی است، پس برای حفظ ظاهر او تلاش کرده اند.
در بیت چهارم نیز حرکت از ظاهر به باطن را بیان فرموده و اینکه در این دنیای مجازی خوشبحال آنانکه لذت عشق حقیقی را درک کرده اند. دراینصورت علتی برای غم خوردن وجود ندارد.
در بیت آخر مجددا تفاوت عاقل و عاشق را بازگو می کند:
“بشوی اوراق اگر همدرس مایی + که درس عشق در دفتر نباشد”

امین کیخا نوشته:

درود به آذر دیماهی نیکوگزین

طائل نوشته:

آذ دیماهیی جان بسیار بهره بردیم

امین کیخا نوشته:

برای ستودن ( تعریف کردن ) رند کوشش های فراوانی انجام شده است و البته هیچکدام همه -پذیر ( مورد اتفاق نظر ) نیستند اینجا آذردیماهی یک مرزمندی و تعریف برای رند پیشکش کرده اند که باید با باریک بینی دیده شود .
در داستان حسنک تاریخ بیهقی می فرماید وی را کلاهی دادند عمدا تنگ ….و گفتند که وی را سنگ دهید و ندادند تا اینکه مشتی رند را سیم دادند که دهید ! خوب با اندی تغییر البته ! آشکارا رند اینجا یعنی پست . اما رندی که حافظ آورده است کار را بر همگان دشوار کرده است !

شمس الحق نوشته:

دکتر جان تو خود از قبیلۀ اهل علم و خردی و نیکو میدانی که آسمان هیچ ندارد جز ابر و باد و برف و باران و هیچ چیز از آسمان جز اینها و گرما و نور و سرما برای بشر نمیاید و نیامده است [ واخیراً هم ای بسا بمب و موشک !! ] رند آنست که همچون خودت عمری درس بخواند و دانش بیاندوزد و از این دانش در کمک به همنوعان و غیر همنوعان و نیز کشف راز های تاکنون کشف نشده بهره جوید . شیخ بهایی نیز چنین کرد و حافظ هم . خردمندان چنین کنند و بی خردان در انتظار بنشینند و عمر گرانمایه بیهوده مصروف آن کنند که شاید کشف و شهودی و اشراقی دست دهد که اگر هم این شود برای آن کسانست که چون شیخ بهایی عمری به درس و علم هندسه و حساب پرداختند . رند شمایی و خود نمی دانی . “احمق مردا که دل در این گیتی غدار فریفتگار بندد و نعمتی بدهد و زشت باز ستاند . بزرگا مردا که او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شکست ”
ابوالفضل بیهقی
چون سخن از بیهقی آوردی دلم هوای نثرش کرد که چون آب پاک جویبارانیست که از برف آب شده در میان سبزه زاران بهاری روان است .

آذر دیماهی نوشته:

سلام خدمت بزرگواران
و متشکرم از همه بزرگواران و اساتید فن که نظر مرا نقد فرمودید.
در مورد معنی کلمه رند البته هر نگارنده ای منظوری داشته یسته به اینکه بر کدام پله سوار بوده، پله عقل یا پله عشق.
و منظور نگارنده از کشف و شهود و اشراق همان جرقه ذهنی است که در کسری از ثانیه بر شخص مشتاق متبادر می شود و شخص ناگهان می گوید یافتم. و یکی از راه های دستیابی بدان، عرفان است که همان کیفیت دادن به زندگی است و خود بر ۲ قسم بوده و بیشتر شاعران عارف ایران بدان دست یافته اند.

نترسید، نترسید
در آن راه که افتید
که او راه و نشان است
چو در دل آشیان است

چنان مست، چنان عاقل و سر مست
نترسید، نترسید
همه جانِ خدایید
در آیید، در آیید
در آن ظلمت شب، تا
بیابید، بیابید
همه نورِ خدایی

همه مست ره و او
چُنان شاه بماند
چُنان ماه بماند
چو وحدت به دل افتد
همه ماه و منیرید

همه مست
همه دست
همه جمالِ اویند
بیایید، بیایید
به جان و دل بخواهید

بنوشید شرابش
همه مست و خرابش
همه بیدل و بی دست
چو نزدش بنشینند

بیابید جواهر
در انبارِ دلِ خویش
که بُردست جواهر
از آن دولت و مقصود

نشانید نگینش
بر آن تاجِ سلیمان
که یابید خدایی
در آن دولت و عُظمی

چه جانیست!
جواهرت به دل زن
شود راه و چراغت
شود تاج و کمالت

شود نورِ دو دیده
هر آن کس که بیاید
بیایید، بیایید
نترسید، نترسید

منم حامی و همراه
منم هم دل و هم جان
چو راهت طرب انگیخت
بیا تا که بگیری

امیدوارم از این شعر زیبا لذت ببرید. دنباله هم داره اما نگفتم که اینجا جایگاه بزرگان ادب پارسی است که سالها عمر خودرا در پی یار دویده اند و نوشته های بجا مانده از ایشان، چراغ راه ما گردیده.

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا ! سلام و Merry Christmas
من نمی دانم این که می نویسم املایش درست است یا نه ، اما اینجا دیگر املا و انشا اهمیت ندارد و آنچه مهم است معنیست و اگرچه این سخن از یک معلم ناچیز فارسی که حقیر است بسیار بعید است اما فکر نکنم از این فصیح تر و پر معنی تر و عمیق تر تا به حال سخنی گفته شده باشد :
صُمٌ بُکمً عُمیٌ فَهُم لایرجعون
گفت رنج احمقی قهر خداست . رجوع شود به حکایت گریختن عیسی مسیح از دست احمقان به کوه !!!! - مثنوی / دفتر سوم
عیسی مریم به کوهی می گریخت
شیر گویی خون او می خواست ریخت
آن یکی از پی دوید و گفت خیر
در پیَت کس نیست چه گریزی چو طیر [ چگریزی]
گفت از احمق گریزانم برو
می رهانم خویش را بندم مشو
والخ …

آذردیماهی نوشته:

درود بی پایان نثار همه آفریدگان که چه زشت و چه زیبا، می توانند ما را به تفکر وادارند.

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم

مهم نیست چگونه و چطور و چند
به یک تلنگر ساده بیا تا رجوع کنیم

ببین که خاک چگونه به سجده افتاده است
چرا غرور و تفاخر بیا تا رکوع کنیم.

آذردیماهی نوشته:

سلام
همچنان منتظر هستم تا نقد اساتید فن را درمورد شعر نوشته شده در تاریخ ۲ دی بخوانم.
و بیشتر از همه مشتاق نظر جناب شمس الحق هستم بدانم این شعر در چه سبکی می باشد و از آن کیست؟

تاوتک نوشته:

آذر جان درود
اساتید فعلا در سور و خور غرقند اما عرض کنم که من هم این شعر را در سخنرانی های سایمنتولوژی استاد طاهری میشنوم اما این که از کیست نمیدانم .ولی فکر میکنم نام بی نام شیطان باشد و در امتداد شب ماندن گیر افتادن در تاریکی و نیز خاک میتواند تعبیری از انسان باشد که در برابر شیطان به سجده افتاده و به نظر میرسد خلیفه الله اینجا کلا نادیده گ فته شده است .

آذردیماهی نوشته:

درود بر شما تاوتک
متشکرم که منت گذاشتید بر من اما منظورم شعر “نترسید نترسید” هستش که بنظرم دارای سبک است اما نتوانستم آنرا در هیچ مجموعه موجود در گنجور بیابم و خود آنرا در حاشیه کتابی خواندم.

آذردیماهی نوشته:

تاوتک جان درود مجدد
در خصوص شعر “به نام بی نام او” البته بدینگونه هم می شود تعبیر کرد که با توجه به ابیات زیر:
این عدم خود چه مبارک جایست
که مددهای وجود از عدمست

همه دل‌ها نگران سوی عدم
این عدم نیست که باغ ارمست

این همه لشکر اندیشه دل
ز سپاهان عدم یک علمست

ز تو تا غیب هزاران سال‌ست
چو روی از ره دل یک قدمست

جناب مولانا کشف نموده که مددهای رسیده به هرآنچه که وجود دارد از عدم رسیده و در نظر ما تبدیل به هر چه در تصور آید گردیده، پس برای عدم نمی توان نامی گذاشت و فقط میتوان تجلیات آنرا دید و عشق ورزید و از انجایی که هرگونه صفتی که به خداوند بدهیم صرفا نهایت اندیشه ما بوده و هرگز نمی توانیم ذات اقدس را توصیف نموده و نامگذاری کرد پس اطلاق “بی نام” به انچه که وجود تمام هستی از وجود اوست نمی تواند اشتباه باشد. علاوه بر آن برای شیطان نامهای شناخته شده و مشخصی در تمام زبانها وجود دارد و به دلیل محدود بودن آن نمی توان صفت بینامی را بر او گذاشت-
در ارتباط با مصرع دوم بیت اول نیز میتوانم به کلام قرآن اشاره نمایم که می فرماید حرکت “آدم” “من اظلمات الانور” است و سخت در تعجبم که شما فرهیخته نازنین چگونه طلوع کردن را به آن دم بریده نسبت داده اید.
همانطور که در بیت آخر غزل جناب مولانا میخوانیم، مسیر حق تعالی مسیری بسیار ساده است و “چو روی از ره دل یک قدمست” پس بیا به یک تلنگر ساده رجوع کنیم.
و شما نازنین تاکنون درکدام متنی خوانده اید که انسان در جایی مقابل شیطان به سجده افتاده باشد یا خواهد افتد، یا افتاده است، و این گونه تعبیر شما بنظر قلب حقیقت است چراکه در مصرع آخر به صراحت سعی در بر حذر داشتن ما از صفتهای شیطانی غرور و تفاخر دارد و با پیامی صریح و روشن می گوید تویی که به تعبیری خود را از جنس خاک میدانی، نگاه به خاک کن که همواره زیرپاست و در حال سجده و هیچگونه تکبری ندارد، پس تو چرا ای انسان به خود مغرور گشته ای؟.

کانال رسمی گنجور در تلگرام