گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمدرضا نوشته:

نسخه ی چاپی را نمیدانم ولی در کتاب سوم دبیرستان(نمیدانم از کجا بود) بیت اول ساقیا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی براسایم زین حجاب ظلمانی نوشته شده بود نه جسمانی

آزاده نوشته:

در بعضی نسخه ها و تصحیحات جسمانی آورده شده تا حق مطلب را بیشتر ادا کند

داود نوشته:

هر دو گزینه میتونه صحیح باشه اما عرفا بیشتر ظلمات رو مربوط به عالم جسمیت میدونن واونو سر منشاء همه ظلمات پس همون جسمانی درسته

علی نوشته:

بیت هفتم «سرخرو ز می دیدم» هست؟
یعنی در اثر نوشیدنِ می سرخرو شده. بله؟

الهه نوشته:

بیت:
زاهدی به میخانه سرخ روز میدیدم
اشتباه است چون در کتب قدیمی که برای مدرسه پدرم بود و بعضی از تصنیفهای خوانندگان به این صورت است:
زاهدی به میخانه سرخ روی ز می دیدم
با تشکر از سایت خوبتون

محمد نوشته:

در کتاب سوم دبیرستان خیلی این شعر جذابتره

عباس نوشته:

چند بیت مهم از این شعر سالهاست که سانسور شده متاسفانه…!!!
……
مثلا می فرماید:
سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما
کافر ره عشقم من کجا مسلمانی
و یا یک بیت دیگر که مصرع اولش درست به یادم نیست ولی بیت دوم رو کاملا به یاد دارم
می فرماید:
“ما و زاهد هر دو داغ دار هستیم”
داغ ما به دل باشد داغ او به پیشانی…
صحت این اشعار را مطمئن هستم که از حضرت شیخ بهائی است

طاهره نوشته:

واقعا شیخ بهایی رو دوست دارم.از افتخارات شیعیان هست.فرقی نمیکنه ایرانی باشی یا غیر ایرانی.شیخ بهایی یه لبنانی بود!

امین کیخا نوشته:

در شعر تعریفی برای رندی امده است و ان گذشتن از رسو م است و دانیم که تعریف و کرانمندی رندی دشوار است و کمتر کسی به اسانی انرا گفته است

امین کیخا نوشته:

یعنی به نظر شیخ رندی ساختارشکنی است؟

امین کیخا نوشته:

به نظر می رسد شیخ به تغییر مفاهیم معمولی در نگاه رند معتقد است

امین کیخا نوشته:

شیخ بهایی را دریدا کردم این خود واساخت است

محسن مردانی نوشته:

احتمالاً “جسمانی” درست است در مقابل صفت “روحانی” در مصرع قبل

مزدک نوشته:

آقا این قسمت دریدا با حال بود
مرسی از آقای کیخا

امین کیخا نوشته:

سپاس مزدک این را خیلی وقت پیش نوشته بودم !

شمس الحق نوشته:

گمان حقیر برآنست که بیت آخر این غزل را که:
ما سیه گلیمان را جزبلا نمی شاید + بر دل بهایی نه هر بلا که بتوانی
شیخ بهایی با الهام از قطعه ای از مثنوی مولوی سروده است که اشاره به قومی از اولیا میکند که بواقع ایشان را میتوان بلا جویان و قضا جویان نامید
قوم دیگر می شناسم زاولیا + که دهانشان بسته باشد از دعا
از رضا که هست رام آن کرام + جستن دفع قضا شان شد حرام
در قضا ذوقی همی بینند خاص + کفرشان آید طلب کردن خلاص
حسن ظنی بر دل ایشان گشود + که نپوشند از غمی جامه کبود
دفتر سوم مثنوی

امیر نوشته:

متن کتاب سوم دبیرستان..

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی
تادمی براسایم زین حجاب ظلمانی

طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم
این همه پریشانی بر سر پریشانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

جواد نوشته:

ما و زاهد شهریم، هر دو داغدار اما / داغ ما بود بر دل، داغ او به پیشانی

spammer نوشته:

I literally jumped out of my chair and danced after reading this!

امین کیخا نوشته:

خوب .ولی شما که نیک پارسی میدانی .به سخن برازنده پارسی هم بنویس تا به تو سر بفرازم . که من نیک تر از این سخن پارسی نازندگی و برازندگی نمی دانم .

روفیا نوشته:

شاید هم شیخ بهایی از این جهت حرفش تشابه با مولوی داره که همون عالم رو حس و درک کرده که مولوی حس کرده .هاتف هم تو ترجیع بند اعجاب انگیز :
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
نچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت همان بینی
همین عالم رو به تصویر می کشه . عالمی که تو توش ظرفیت پذیرش همه چی رو داری و همه عالم بر وفق مرادته .

روفیا نوشته:

در پاسخ به اقای علی گرامی :
در ادبیات عرفانی می رمز بی خویشی و مستی و خود بزرگ نبینی است .
نه همه جا .
با توجه به این بیت :
شراب از پی سرخرویی خورند
ولی عاقبت زرد رویی کشند
می فهمیم در بیت مورد نظر شما مقصود می عرفانیست .
یعنی تا وقتی که ان زاهد در عالم زهد بود و زهد خودشو میدید هنوز مسلمان نبود ولی به محض اینکه می عرفان رو نوشید و فهمید خودش و زهدش همه از جانب اوست و امتیازی به خودش نداد تازه مسلمان و سرخرو یعنی صاحب سلامت تن و جان شد .

جواد نوشته:

سجده بر بُتی دارم راه مسجدم منما . کافر ره عشقم من کجا مسلمانی

در واقع عارف خودش رو از معیارهای ظاهری و چارچوب های محدود دینی خارج میکنه و جهان شمول میشه. این اشتباه رایجیه که باز عارف خارج شده از دایره رو با قوانین داخل دایره قضاوت می کنند. میگن این منظورش یک مسلمانی دیگه بوده. می گوید اصلا ما را چه کار به مسجد و مسلمانی و معنویت، ما فقط یک چیز میشناسیم اون هم عشقه. صد البته که برخلاف اشتباه باز هم رایج عشق جنبه مادی هم قطعا داره. نخواهیم همه چیز رو بر اساس منافع و افکار خودمون تفسیر کنیم.

علیرضا نوشته:

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم کز طلب خجل مانی
بی‌وفا نگار من می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
ما ز دوست غیر از دوست مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد بر تو باد ارزانی
سجده بر بتی دارم، راه مسجدم منما
کافر ره عشقم، من کجا مسلمانی!؟
زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی
زاهدی به میخانه سرخ‌رو زِ مِی دیدم
گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی
ما و زاهد شهر یم هر دو داغدار اما
داغ ما بود بر دل داغ او به پیشانی
خانه‌ی دل ما را از کرم عمارت کن
پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل «بهائی» نه هر بلا که بتوانی

مجتبی خراسانی نوشته:

سلام
حقیر در مورد اثار ادبی حضرت شیخ بهائی مطالبی قابل عرض دارم
منظومه یی به وزن و سیاق و روش و حتی به لحن و زبان خاص مثنوی جلال الدین محمد بلخی مولوی معروف به رومی که در هیچ یک از ماخذ و تراجم ذکری از ان و اندک اشاره ای بدان نیست . این منظومه شامل ۱۴۳۴ بیت است که در منتهای دل انگیزی به همان سبک خاص سروده و در کمال شباهت به گفتار جلال الدین محمد است و گمان ندارم کسی توانسته باشد تاکنون بدین خوبی از ان سبک خاص پیروی کند و در منتهای صراحت در ان سخن رانده و مضامین عارفانه ی دقیق دل نشین را در ان کمال خوبی پرورانده و کسی تاکنون در زبان فارسی بدین اشکاری سخن منظوم نسروده و حقایق زندگی را بدین درجه از صراحت نگفته است و شاید به همین جهت است که خود ان را انتشار نداده و تا بدین پایه این منظومه که یکی از بهترین اثار نظمی عرفای ایران است گمنام و نایاب مانده است .اگر در سه جای این منظومه تخلص خود را نیاورده بود ممکن نبود کسی تصور کند از بهائی است . ظاهرا این یگانه نسخه که از این کتاب سراغ دارم از اغاز افتادگی دارد زیرا که حمد و نعت و خطبه یی که معمول شعرا در این گونه اثار است در ان نیست و بدین بیت اغاز می شود
گر شما را غفلت و الایش است
پیش ما هم رحمت و بخشایش است
و نیز ظاهرا از پایان ان چیزی افتاده یا ان که مجال نکرده است به پایان رساند و ناتمام گذاشته چنان که از اشعار ان پیداست از اثار پختگی تمام پایان زندگی او است.
اصل مضمون این منظومه داستانی است که شاهی طوطی یی داشته و ان را بسیار گرامی می شمرده و برای ان که طوطی بیناتر و داناتر شود و از مردم کشور او را خبر رساند با دل سوزی تمام او را از خود دور کرده و به سفر در جزیره یی نزد دانش مندی فرستاده است که جهان گردیده و جهان دیده شود و او را از ان چه بیند اگاه کند .
بیت اخر این نسخه این است
لوح دوران شد تهی از نقش حق
ای تو دفتردار برگردان ورق

مجتبی خراسانی نوشته:

مجتبی خراسانی نوشته:
منظومه ی دوم همان مثنوی سوانح السفرالحجاز معروف به نان و حلوا است که به همان وزن و سیاق مثنوی مولوی سروده و بسیار معروف و رایج است . نسخه های کامل ان شامل ۴۰۸ بیت است.

مجتبی خراسانی نوشته:

منظومه شیر و شکر در کشکول ان را درج کرده و ان مثنوی در بحر خبب که از بحور متداول در میان شعرای عرب است و پیش از بهائی تا انجا که حقیر می داند کسی در زبان فارسی به این وزن مثنوی نسروده است و بیت اول ان این است
ای مرکز دایره ی امکان / وی زبده ی عالم کون و مکان
و این مثنوی شامل ۱۴۱ بیت است .
با تشکر، نظر شما به زودی پس از بازبینی برای همه قابل مشاهده خواهد بود.

مجتبی خراسانی نوشته:

مثنوی دیگری به همان وزن مثنوی مولوی و نان و حلوا که به نام نان و پنیر خوانده شد و شامل ۳۰۹ بیت است

مجتبی خراسانی نوشته:

این معرفی هم همانند عرض نخستم در هیچ یک از ترجمه ها و فهرست ها نام ان نیست و این کتابی است به زبان فارسی شیرین و روان که در مقدمه ی ان نام بهاالدین عاملی صریحا امده است و در مصر در ۱۳۴۶ چاپ شده نام ان
پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش است .
حقیر را از دعای خیرتان محروم نفرمایید .
سرهایی دارم اندر زیرو بم
فاش اگر گویم جهان برهم زنم
حیف است حدیث عشق مختوم شود
حیف است که سر سر مکتوم شود
من العبد مجتبی خراسانی
غفرالله لی و لکم

Syed نوشته:

BION I’m impsersed! Cool post!

شمس الحق نوشته:

آقا سید ! شما .. چه بگویم !!

مهدی نعیمی نوشته:

درود بی پایان محضر تمامی عزیزان.
حجاب جسمانی با حجاب ظلمانی تفاوت بسیاری دارد دوستان.
ظلمت شامل درجات روح شود و حجاب جسم , همین حجابهای دیدن ماست به روح حق , اما ظلمت روح به مراتب در درجات بالاتری قراردارد , چه بسا رهایی از ظلمت روح تا حجاب جسم دشوارتر است , با مثالی راحتتر این نکته را بفهمیم , یک دریا و مردمی در آرزوی دیدن دریا , حجاب جسمانی اینست که بدانند دریا هست و جهتش فقط دنبال میکنند, اما حجاب ظلمانی در بودن دریا هم مشکوکند , و همه جارا خشک میپندارند , جایی که ظلمت باشد چه دریا باشد و نباشد فرقی نمیکند , همیشه تاریک وخشک است ,
امیدوارم عمق مطلب بیان شده باشد .

وحید نوشته:

باسلام فکر میکنم بعد از بیت زاهدی به میخانه سرخ رو ز می دیدم این بیت باشد گفتمش از این عالم عالمی بود خوشتر / دست کرد به زلف و گفت عالم پریشانی

دوستدار نوشته:

بخشهایی ازین غزل را استاد علیرضا افتخاری خوانده است بشنوید و لذت دو چندان ببرید که هم شمارا از شجریان محوری به در می آورد
انشاالله.

امید نوشته:

ساقیا شرابی ده تا دمی رهایی شوم
در بهشت عشقت شوم همدم بهائی شوم

سیدمهدی حسینی نوشته:

گفتمش مبارک باد ارمنی مسلمانی

حسین علیزاده نوشته:

این غزل ناب مرحوم شیخ بهائی را بدین گونه تخمیس کرده ام که نمونه اش چنین است :
دوش درحرم آنی بود مرا دل وجانی
بادوچشم نورانی دیدم آن مه ثانی
چشمکی زدو بگذشت گفتم ازپریشانی

ساقیابده جامی زان شراب روحانی
تادمی بیاسایم زین حجاب جسمانی

شمس شیرازی نوشته:

جناب علیزاده،

زیباست ،مگر که در مصرع نخست به جای بود میبایست بد میسرودید تا وزن دچار اشکال نشود.

دوش در حرم آنی، بد مرا دل و جانی

و چشمان نورانی آن کیستند؟ شما یا مه ثانی؟
و ببخشایید

a2 نوشته:

دوستان شما بیت اخر رو چگونه معنی میکنید…بعضی ها در خواندن روی دل ساکن میگذارند و دو معنی متفاوتی دارند این بیت

سمانه ، م نوشته:

بر دل ِ بهایی نِه درست است
اگر لامِ دل را ساکن بخوانیم نا موزون است
میگوید ما بلا کشیم تو هم هر بلایی که می توانی بر سر بهایی بیآور

سیدمحمد نوشته:

آقای مجتبی خراسانی
کاش آنچه را کپی کردید و بدون ذکر مأخذ در حاشیه آوردید
در خاتمه از نویسنده هم نامی می بردید تا خدای ناکرده هم به تقلب و ریا متهم نشوید و هم از نام بزرگی چون زنده یاد سعید نفیسی یادی کرده بودید .
من به جای شما می نویسم : برداشت از
مقدمه استاد سعید نفیسی بر دیوان شیخ بهایی

ناشناس نوشته:

درود بر مجتبی خراسانی
به خاطر نظرات ارزشمندی که در صفحات گنجور می نویسد. حتی اگر مقداری از آن ها را از روی کتاب ها برداشته باشد.

سیدمحمد نوشته:

ناشناس جان درود بر او
ماهم استفاده می کنیم ، ول بهتراست منبع برداشت ذکر شود تا خدای ناکرده تهمتی به ایشان وارد نیاید
ضمن اینکه نویسنده ی اصلی هم بهره ای از زحمت خود برده باشد

محسن نوشته:

سید محمد جان
بابا مفت گیر آورده به اسم خودش جا میزنه
اگه جای دیگه بود ازش شکایت میشد جریمش هم میکردند
نامردی همینه دیگه
مثل اینه که دست تو جیب دیگری کرده باشه نان شبش کنه
هر کاری عزت نفس میخواد ، شرف ، بزرگ منشی ، شخصیت ، غیرت و خیلی چیزهای دیگه

حسین نوشته:

جدّاً که زهی شرم
بی حیا ،بی حیا ، ور داشته زحمت دکتر نفیسی رو به اسم خودش {مجتبی خراسانی}آورده بعد میگه :

سلام
حقیر در مورد اثار ادبی حضرت شیخ بهائی مطالبی قابل عرض دارم
آخر سر هم استدعای دعای خیر داره
واقعاً که

ناشناس نوشته:

ادب مرد به ز دولت او
اگر ایشان کار اشتباهی کرده اند شما هم کار اشتباهی کرده اید. اهانت به بقیه درست نیست. بی حیا صفت خوبی نیست که به ایشان داده اید.
می توانستید بگویید:
” کار شما سرقت علمی و ادبی است.
بهتر است منبع نوشته ها را بیان کنید”
اگر قبول کرد یا نکرد دیگر به خودش بستگی دارد.
وظیفه ی شما تذکر بود، ولی اهانت نه.

حسین نوشته:

ناشناس جان تو که هم هشیار ی و هم همیشه بیداری و هم حق به جانب داری ، لا اقل میخواستی انتقادی هم از مجتبی بکنی . تذکری هم به او بدهی
ادب مرد به ز دولت اوست رو خوب اومدی

ادب حکم میکند : آثار دیگران رو به نام خود جا نزنیم
اشتباه با کلاشی ، سرقت و کلاه برداری ، تفاوت داره
اگر نام شما مثلاً احمد است و من آنرا احد نوشتم این اشتباهه ، ولی وقتی می نویسه بنده عرایضی دارم و کپی میکنه آثار دکتر نفیسی رو ، و در آخر هم التماس دعا داره ، این بی حیایی ست ، یعنی خجالت نکشیدن ، یعنی بی شرمی ،

ناشناس نوشته:

آقای خراسانی مطالب بسیار مفیدی مینویسد. حالا گیرم که بخشی از آن از کتابی دیگر کوپی باشد! به نظر شما این کافی است که اینطور مورد بی ادبی قرار گیرد؟ دوستان بهتر بود کمی دنبال این باشند که مطالب خوب بنویسند، نه اینکه بی خود اینطور پرده دری کنند و اهانت بنویسند.

نصرت نوشته:

این شعر بسیار زیبا ست به به

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
دست نوشته ها و جزوات را مرور می کردم، تا به این مطالبی که عرض شد رسیدم، آن را برای گنجور درج نمودم. خداوند شاهد است، در خاطرم نبود که از کتابی برداشت کرده ام، گمان کردم که با جستجو در آثار خطی، این مطالب در پیرامون آثار شیخ بهائی (ره) را به دست آورده ام.
محمد از شما سپاس گزارم، دوستان بزرگوار دیگر هم لطف و محبت داشتند، انشاء الله سلامت باشید.

تضمینی نوشته:

حالا خوب شد. پس حسن ظن به هم داشته باشیم. زود به همن تهمت نزنیم و اهانت نکنیم.
اقای خراسانی شما هم از این به بعد روی فیش هاتون منبع مطالبی رو که از کتابا می گیرید بنویسید تا با مطالب نسخه های خطی و مطالبی که خودتون کشف کردید قاطی نشن.
با تشکر از همه. بوس.

ناشناس نوشته:

جناب خراسانی حاشیه های شما بسیار پر بار هستند،

اینجا که جایزه ادبی پخش نمیکنند که جناب حسین کاسه داغتر از آش شده جوش میزنه و فریاد “بی حیا ،بی حیا” و “کلاشی ، سرقت و کلاه برداری” میزنه. این نوشته مال هر کس بوده ما استفاده کردیم. حسین جان: آقای خراسانی که فرمودند که سرقت و کلاه برداری رخ نداده، ولی شما هنوز تهمت خود را پس نگرفتید.

حسین نوشته:

آنهمه که نوشتم تنها کلمه ی بی حیا به معنای بدون خجالت بودن را مستقیماً صفت آقای خراسانی در نظر داشتم . مابقی نه توهین به ایشان بود و نه قصدی برای بی ارزش جلوه دادن زحمات ایشان
معنای آن الفاظ به کسانی بر می گردد که قصد چنین کاری را داشته باشند که شکر خدا با توضیحی که آقای خراسانی دادند ایشان را از این الفاظ مبرا میکند
ولی برای جبران ، بنده ازایشان به خاطر دلگیری پیش آمده ، کلاه از سر برمیدارم با تمام قامت تعظیم می کنم و پوزش می طلبم
اما دوستان حاشیه نویس من ، این گونه رفتار و الفاظ درس عبرتی برای بعضی کسان خواهد بود ، تا ازین پس بدانند که چشمها بیناست و دیگر زمان بهره برداری از زحمات دیگری به پایان رسیده
حال که ما قانون کپی رایت نداریم بگذارید خودمان مجری این قانون باشیم
با سپاس

شمس الحق نوشته:

جناب آقای حسین گرامی
با سلام و احترام خدمت شما عرض میکنم که جناب خراسانی تا کنون مقالات و حواشی بسیار مفید و ارزشمندی در گنجور درج فرموده اند و حقیر و بسیاری از عزیزان گنجوری از آنها استفاده کرده و میکنیم ، متأسفانه پس از فرمایشات حضرتعالی در این صفحه ایشان بکلی با گنجور قطع رابطه نموده و ما دوستان خود را رها کرده اند ، بنظر میرسد که اتهامات جنابعالی دایر بر سرقت ادبی و غیره که با شخصیت علمی و اعتقادات مذهبی ایشان بشدت ناهمگون بوده است ، موجب تأثر شدید ایشان گردیده است و مانع ادامه فعالیت ادبی بسبار ارزشمندشان در گنجور شده است . اینجانب بعنوان یکی از اعضای قدیمی گنجور از حضرتعالی درخواست میکنم به هر ترتیب که صلاح میدانید از ایشان رفع کدورت فرموده و این استاد مسلم را به میان دوستانشان باز گردانید . قبلاً سپاسگزاری میکنم .

حسین نوشته:

جناب شمس الحق
در ابتدا خوش آمد می گویم حضور مجدد شما را در گنجور
و اما : در همین حاشیه ی قبل این بنده با کمال خضوع زانو زدم و کلاه از سر برداشتم و از تذکر به آّقای خراسانی پوزش طلبیدم که شاید ماه ها از این نوشته گذشته باشد
ایشان بعد ازین هم نوشتند ولی گویا آن علاقه ی سابق را ندارند
جنابعالی بفرمایید تا من همان کنم
یا شما از جانب این بنده وکیل ، تا ایشان را دو باره بر سر ذوق آورید
پایدار باشید

شمس الحق نوشته:

جناب خراسانی سلام
مرا بابت این تأخیر در اقدام عفو بفرمایید ، در سفر بودم و امکان تماس نبود ، ملاحظه می فرمایید که دوستانتان منتظرند ، سوء تفاهمی بود برطرف شده ، کسانی که ارزش علمی مقالات حضرتعالی را می شناسند کم نیستند و آخرین یاداشت آقای حسین را هم که ملاحظه می فرمایید ، درخواست حقیر را قبول بفرمایید و تشریف بیاورید منت بگذارید ، خواهش میکنم .

سمانه ، م نوشته:

من نیز از جناب دکتر امین کیخای گرامی خواهش می کنم تا بر ما منت گزارده ،، تشریف بیاورند ، چراغی دیگر مانند جناب شمس الحق درین حاشیه ها بیافروزند
نوروزتان پیروز

پارسى دخت نوشته:

به جاى واژه ى حاشىه نیک تر نبود از واژه ى پیشنهاد بهره مى بردید ک پارسى هم باشد???

پارسى دخت نوشته:

و یا مٽلا دیدگاه..

داتیس نوشته:

چرا شعر ناقص نوشته شده !!!؟

سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما
کافر ره عشقم من کجا مسلمانی

ما و زاهد شهریم هر دو داغ دار اما
داغ ما بود بر دل داغ او به پیشانی…

شاهین نوشته:

شعر درست و کامل بدین شرح است:
ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
سجده بر بتی دارم راه مسجدم منما
کافر ره عشقم من کجا مسلمانی
ما و زاهد شهریم هر دو داغ دار اما
داغ ما بود بر دل داغ او به پیشانی
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده، می‌کند گریبانی
زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی
خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

کانال رسمی گنجور در تلگرام