گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اگر کنم گله من از زمانهٔ غدار

به خاطرت نرسد از من شکسته غبار

به گوش من، سخنی گفت دوش باد صبا

من از شنیدن آن، گشته‌ام ز خود بیزار

که بنده را به کسان کرده‌ای شها! نسبت

که از تصور ایشان مرا بود صد عار

شها! شکایت، خود نیست گرچه از آداب

ولی به وقت ضرورت، روا بود اظهار

رواست گر من از این غصه خون بگریم، خون

سزاست گر من از این غصه، زار گریم، زار

بپرس قدر مرا، گرچه خوب می‌دانی

که من گلم، گل؛ خارند این جماعت، خار

من آن یگانهٔ دهرم که وصف فضل مرا

نوشته منشی قدرت، به هر در و دیوار

به هر دیار که آیی، حکایتی شنوی

به هر کجا که روی، ذکر من بود در کار

تو قدر من نشناسی، مرا به کم مفروش

بهائیم من و باشد بهای من بسیار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام