گنجور

الحکایة و التمثیل

 
عطار
عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم
 

گفت چون صحرا همه پربرف گشت

رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت

دید گبری را ز ایمان بی خبر

دامنی ارزن درافکنده بسر

برف میرفت و بصحرا میدوید

دانه میپاشید و هرجا میدوید

گفت ذوالنونش که ای دهقان راه

از چه میپاشی تو این ارزن پگاه

گفت در برفست عالم ناپدید

چینه مرغان شد این دم ناپدید

مرغکان را چینه پاشم این قدر

تا خدا رحمت کند بر من مگر

گفت ذوالنونش که چون بیگانه

کی پذیرد تو مگر دیوانهٔ

گفت اگر نپذیرد این بیند خدا

گفت بیند گفت بس باشد مرا

رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر

بر رخ آن گبر افتادش نظر

دید او را عاشق آسا در طواف

گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف

گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک

دید و بپسندید و بپذیرفت نیک

هم مرا در آشنائی راه داد

هم مرا جان ودلی آگاه داد

هم مرا در خانهٔ خود پیش خواند

هم مرا حیران راه خویش خواند

هست در بیت اللهم همخانگی

باز رستم زان همه بیگانگی

زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای

گفت ارزان میفروشی ای خدای

گبری چل ساله چون از گردنش

می بیندازی بمشتی ارزنش

دوستی خود بدشمن میدهی

این چنین ارزان بارزن میدهی

هاتفی در سر او آواز داد

کانکه او را خواند حق یا باز داد

گر بخواندش نه بعلت خواندش

ور براندش نه بعلت راندش

کار خلقست آنکه ملت ملتست

هرچه زان درگه رود بی علتست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام