گنجور

الحکایة و التمثیل

 
عطار
عطار » مصیبت نامه » بخش چهلم
 

از ارسطالیس پرسیدند راز

کان چه میدانی که در عمر دراز

بی گنه در خورد زندان آمدست

گفت آنچش حبس دندان آمدست

آنچه او محبوس میباید مدام

آن زفان تست در زندان کام

دو در از دندان و دو در از لبش

بسته میدارند هر روز و شبش

تا مگر یک لحظهٔ گیرد قرار

وانگهش جز بیقراری نیست کار

هرکه خاموشست ثابت آمدست

عزت زر بین که صامت آمدست

با که گویم درد دل چون کس نماند

تن زنم کز عمر من هم بس نماند

چون خموشی این همه مقدار داشت

لیک دو داعیم بر گفتارداشت

جان من چون بودمست و بیقرار

بر نمیزد یک نفس از درد کار

گر دمی تن میزدم از جان پاک

می برآمد از خموشی صد هلاک

از ازل چون عشق با جان خوی کرد

شور عشقم این چنین پرگوی کرد

از شراب عشق چون لایعقلم

کی تواند شد خموشی حاصلم

کاشکی جان مرا بودی قرار

تا همیشه تن زدن بودیم کار

آنچه در جان من آگاه هست

می ندانم تا بدانجا راه هست

چون نمیبینم بعالم مرد خویش

می فرو گویم بدانجا دردخویش

داعی دیگر مرا آن بود و بس

کاین حدیثم شد بحجت هر نفس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام