گنجور

الحکایة و التمثیل

 
عطار
عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم
 

بود درویشی یکی خانه تهی

دزد در شد یافت درویش آگهی

کرد بسیاری طلب تا هیچ هست

هیچ جز بادش نمیآمد بدست

کرد صد لاحول کار خویش را

خنده آمد زان سبب درویش را

دزد گفتش با چنین خانه تهی

خنده چون میآیدت بس ابلهی

با چنین خانه که در عالم کمست

نیست جای خنده جای ماتمست

خویش را از جهل میخوانی دلیر

زانکه برگرمابه دیدستی توشیر

چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید

حیز از مرد دلیر آید پدید

در قدیمی راه محدث کی بود

رستمی کار مخنث کی بود

چون بتابد آفتاب آن جمال

تو چه سنجی خوی کرده در خیال

چون کند جلوه جمال بی نشان

اولین و آخرین را جاودان

سر به بحر بینهایت در نهد

آنگهی آن بحر را سر بر نهد

در میان این کف و این دود تو

چون نخواهی بد که خواهی بود تو

می بباید رفت آخر عاقبت

بیخبر از خاتمت وز سابقت

نه ز اول لحظهٔ پیشان پدید

نه ز آخر ذرهٔ پایان پدید

من میان این و آن نه این نه آن

بیخبر از جسم و جان نه این نه آن

کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف

نفس غالب تن قوی جانی ضعیف

چون کنم من چون کنم بسیار گشت

بود حیرت عشق با او یار گشت

این زمان در حیرت ودر حسرتم

میکند از پرموری غیرتم

می ندانم کین ندانم از کجاست

زهد عقل و عشق جانم از کجاست

می ندانم هیچ تا دانستهام

ور همه دانم کجا دانستهام

عین دانائی مرا نادانی است

کل نادانی من حیرانی است

جملهٔ‌حیرانیم افسردگیست

جملهٔ افسردگی از مردگیست

مرده را گر زندگی دین دهند

دختر جمشید بی کابین دهند

آب خوردن زهر مستسقی بود

خاصه کاستسقای اودقی بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام