گنجور

باب هفتم: در بیان آنکه آنچه نه قدم است همه محو عدم است

 
عطار
عطار » مختارنامه » باب هفتم: در بیان آنكه آنچه نه قدم است همه محو عدم است
 

شماره ۱: آن دید بقا که جز بقا هیچ ندید

شماره ۲: میپنداری که در همه کون کسی است

شماره ۳: در سایۀ فقر صد جهان، وانهمه هیچ

شماره ۴: با دانش او بیخبری داند بود

شماره ۵: در حضرت توحید پس و پیش مدان

شماره ۶: گر بر در آفتاب روشن باشم

شماره ۷: عشقش به وجود متّهم کرد تو را

شماره ۸: این هر دو جهان عکس کمالی پندار

شماره ۹: بگذر ز حس و خیال،‌ای طالب حال

شماره ۱۰: هر دل که به توحید ز درویشان است

شماره ۱۱: ای پردۀ پندار پسندیدۀ تو

شماره ۱۲: چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنی

شماره ۱۳: شایستۀ این هوس نهای، تو چه کنی

شماره ۱۴: هیچ است همه، وسوسۀ خاطر چند

شماره ۱۵: تا چند ازین غرور بسیار تو را

شماره ۱۶: این قالب اگر بلند دیدی ور پست

شماره ۱۷: دل از می عشق مست میپنداری

شماره ۱۸: جان شیفتۀ الست میپنداری

شماره ۱۹: جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفت

شماره ۲۰: جمشید به گلخنی در افتاد و برفت

شماره ۲۱: در فرع کجا مشبّهی افتاده است

شماره ۲۲: آخر ره دورت به کناری برسد

شماره ۲۳: هر چند که نیستی کمت خواهد بود

شماره ۲۴: چون هستی را نیست کسی اولیتر

شماره ۲۵: ای بس که دل تو بیم دارد در پیش

شماره ۲۶: درویشی چیست مست و مفلس بودن

شماره ۲۷: جز بیذاتی لایق درویشان نیست

شماره ۲۸: با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفت

شماره ۲۹: خلقان همه در آینهای مینگرند

شماره ۳۰: درها به فنا گشادهاند، اینت عجب

شماره ۳۱: تا کی غم یک قطرۀ خوناب خوریم

شماره ۳۲: دعوی وجود از سر مستی شوم است

شماره ۳۳: درویشِ تو را توانگری میبایست

شماره ۳۴: گر ما به هزار تک بخواهیم دوید

شماره ۳۵: در عشق مرا چون عدم محض فزود

شماره ۳۶: چون در ره این کار مرا دید فزود

شماره ۳۷: از بس که در آثار نمیبینم من

شماره ۳۸: هیچم همه تا با خود و با خویشتنم

شماره ۳۹: نه فخر ز سرفرازیم میآید

شماره ۴۰: من ماندهام و لیک بی من منییی

شماره ۴۱: زان روز که در صدر خودی بنشستم

شماره ۴۲: اول همه نیستی است تا اول کار

شماره ۴۳: عمری به فنا بر دلم آوردم دست

شماره ۴۴: هیچم من و در گفت و شنید آمدهام

شماره ۴۵: این بیخودیی که من در آن افتادم

شماره ۴۶: ای دل! دیدی که هرچه دیدی هیچ است

شماره ۴۷: ای بود تو پیوسته بنا بود آخر