باب پنجاهم: در ختم کتاب
شماره ۱: ای دوست بدان کاین فلک پیروزه
شماره ۲: جبریل به پرِّ جان ما پرّیدست
شماره ۳: بحر کرم و گنج وفا در دل ماست
شماره ۴: بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ما
شماره ۵: شد در همه آفاق عَلَم شیوۀ ما
شماره ۶: یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شد
شماره ۷: رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماند
شماره ۸: ای بس که به خار مژه خارا سفتیم
شماره ۹: اینک جانم به پیشِ جانان شدهام
شماره ۱۰: صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیم
شماره ۱۱: گلهای حقیقت بنرُفتیم یکی
شماره ۱۲: چون چنگ، همه خروش میباید بود
شماره ۱۳: از نادره، نادر جهانیم امروز
شماره ۱۴: در فقر دلم عزم سیاهی دارد
شماره ۱۵: درویشی را به هر چه خواهی ندهم
شماره ۱۶: که کرد چو بازی مگسی را هرگز
شماره ۱۷: عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریخت
شماره ۱۸: گه یک نفسم هر دوجهان میگیرد
شماره ۱۹: از دفترِ عشقم ورقی بنهادم
شماره ۲۰: آمد دلم و کام روا کرد و برفت
شماره ۲۱: جمشید یقین شدم ز پیدایی خویش
شماره ۲۲: رفتم که زبان را سر انشا بنماند
شماره ۲۳: دل نیست که نور حق بر او تافته نیست
شماره ۲۴: ای دل به سخن مثل محال است تُرا
شماره ۲۵: موج سخنم ز اوج پروین بگذشت
شماره ۲۶: اینها که زنظم و نثرِ خود میلافند
شماره ۲۷: خورشید چو رخ نمود انجم برخاست
شماره ۲۸: در وقت بیان،عقل سخن سنج مراست
شماره ۲۹: تا کی سخن لطیف نیکو گویم
شماره ۳۰: تا روی چو آفتاب دلدار بتافت
شماره ۳۱: دل میبینم عاشق وآشفته ازو
شماره ۳۲: یا رب ز خور و خفت چه میباید دید
شماره ۳۳: تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفت
شماره ۳۴: در هر سخنی که سر بدان آوردم
شماره ۳۵: بر دل ز هوا اگر چه بند است تُرا
شماره ۳۶: بس دُرِّ یقین که میبسفتم با تو
شماره ۳۷: جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفت
شماره ۳۸: آن را که ز سلطان یقین تمکین نیست
شماره ۳۹: ای خلق فرو مانده کجایید همه
شماره ۴۰: دیدی که چِهها با منِ شیدا کردی
شماره ۴۱: هان ای دل بیدار بخفتی آخر
شماره ۴۲: مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
شماره ۴۳: عالم که امان نداد کس را نفسی
شماره ۴۴: زین کژ که به راستی نکو میگردد
شماره ۴۵: ماییم به صد هزار غم رفته به خاک
شماره ۴۶: با زهر اجل چو نیست تریاکم روی
شماره ۴۷: عطار به درد از جهان بیرون شد
شماره ۴۸: گاهی سخنم به صد جنون بنویسند

