گنجور

باب بیستم: در ذُلّ و بار کشیدن و یکرنگی گزیدن

 
عطار
عطار » مختارنامه » باب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدن
 

شماره ۱: جان سوخته سرفکنده میباید بود

شماره ۲: گر جان ببرد عشق توام جان آنست

شماره ۳: تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفت

شماره ۴: گفتی که نشان راه چیست ای درویش

شماره ۵: عشقش به کشیدن بلا آید راست

شماره ۶: هر دل که طلب کند چنین یاری را

شماره ۷: این کار که صد عالم پنهان ارزد

شماره ۸: دل عزت خویش جمله از خواری یافت

شماره ۹: بهتر ز گشادگی گرفتاری من

شماره ۱۰: امروز منم نه کفر و نه ایمانی

شماره ۱۱: چون در ره دین نیامدی در دستم

شماره ۱۲: نه دین حق و نه دین زردشت مرا

شماره ۱۳: چون من مگسم سایۀ طوبی چکنم

شماره ۱۴: ای دل نه به کفر ونه به دین خواهی مرد

شماره ۱۵: خود را به محال خود دچار آیی تو

شماره ۱۶: ای تن دل ناموافقت میداند

شماره ۱۷: گه در وصف دین یگانهای میجویی

شماره ۱۸: چون کرد شراب شرک و غفلت مستت

شماره ۱۹: تا چند به فکر نفس مشغول شوی

شماره ۲۰: هر دل که تمام از سردردی برخاست

شماره ۲۱: گر خاصه نیی تو، عام میباید بود

شماره ۲۲: ای در رهِ دین و کارِ کفر آمده سُست

شماره ۲۳: هر چند که رنج بیشتر خواهی برد

شماره ۲۴: ای دل اگر از کار دگرگون آیی

شماره ۲۵: امروز چو جمله عمر ضایع کردی

شماره ۲۶: نه در ره اقرار، قراری داری

شماره ۲۷: خود را چو زخواب و خور نمیداری باز

شماره ۲۸: چون بحر، ز شوق راز جان، میجوشم

شماره ۲۹: چون بحر،‌دلی هزار جوش است مرا