گنجور

حکایت محمود و مردی خاک‌بیز

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب
 

یک شبی محمود می‌شد بی‌سپاه

خاک بیزی دید سر بر خاک راه

کرده بد هر جای کوهی خاک بیش

شاه چون آن دید، بازو بند خویش

در میان کوه خاک او فکند

پس براند آنگاه چون بادی سمند

پس دگر شب باز آمد شهریار

دید او را همچنین مشغول کار

گفتش آخر آنچ دوش آن یافتی

ده خراج عالم آسان یافتی

همچنان بس خاک می‌بیزی تو باز

پادشاهی کن که گشتی بی‌نیاز

خاک بیزش گفت آن زین یافتم

آن چنان گنجی نهان زین یافتم

چون ازین در دولتم شد آشکار

تا که جان دارم مرا اینست کار

مرد این ره باش تا بگشایدت

سر متاب از راه تا بنمایدت

بسته جز دو چشم تو پیوسته نیست

تو طلب کن زانک این در بسته نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام