گنجور

حکایت محمود و دیوانهٔ ویرانه‌نشین

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت
 

شد مگر محمود در ویرانه‌ای

دید آنجا بی‌دلی دیوانه‌ای

سر فرو برده به اندوهی که داشت

پشت زیر بار آن کوهی که داشت

شاه را چون دید، گفتش دورباش

ورنه بر جانت زنم صد دور باش

تو نه‌ای شاهی، که تو دون همتی

در خدای خویش کافر نعمتی

گفت محمودم، مرا کافر مگوی

یک سخن با من بگو، دیگر مگوی

گفت اگر می‌دانیی ای بی‌خبر

کز که دور افتاده‌ای زیر و زبر

نیستی خاکستر و خاکت تمام

جمله آتش ریزیی بر سر مدام

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام