گنجور

حکایت چوب خوردن بلال

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » درتعصب گوید
 

خورد بر یک جایگه روزی بلال

بر تن باریک صد چوب و دوال

خون روان شد زو ز چوب بی‌عدد

هم چنان می‌گفت احد می‌گفت احد

گر شود در پای خاری ناگهت

حب و بغض کس نماند در رهت

آنک او در دست خاری مبتلاست

زو تصرف در چنان قومی خطاست

چون چنان بودند ایشان تو چنین

چند خواهی بود حیران تو چنین

از زفافت بت پرستان رسته‌اند

وز زبان تو صحابه خسته‌اند

در فضولی می‌کنی دیوان سیاه

گوی بردی گر زفان داری نگاه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام