گنجور

حکایت خواجه‌ای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان
 

خواجه زنگی را غلامی چست بود

دست پاک از کار دنیا شست بود

جملهٔ شب آن غلام پاک باز

تا به وقت صبح می‌کردی نماز

خواجه گفتش ای غلام کارکن

شب چو برخیزی مرا بیدار کن

تا وضو سازم کنم با تو نماز

آن غلام او را جوابی داد باز

گفت آن زن را که درد زه بخاست

گر کسش بیدارگر نبود رواست

گر ترا دردیستی بیداریی

روز و شب در کار نه بی‌کاریی

چون کسی باید که بیدارت کند

دیگری باید که او کارت کند

هر که را این حسرت و این درد نیست

خاک بر فرقش که این کس مرد نیست

هر که را این درد دل در هم سرشت

محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام