گنجور

حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد

 
عطار
عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان
 

چون شد آن حلاج بر دار آن زمان

جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان

چون زبان او همی‌نشناختند

چار دست و پای او انداختند

زرد شد خون بریخت از وی بسی

سرخ کی ماند درین حالت کسی

زود درمالید آن خورشید و ماه

دست بریده به روی هم چو ماه

گفت چون گلگونهٔ مردست خون

روی خود گلگونه بر کردم کنون

تا نباشم زرد در چشم کسی

سرخ رویی باشدم اینجا بسی

هرکه را من زرد آیم در نظر

ظن برد کاینجا بترسیدم مگر

چون مرا از ترس یک سر موی نیست

جز چنین گلگونه اینجا روی نیست

مرد خونی چون نهد سر سوی دار

شیرمردیش آن زمان آید به کار

چون جهانم حلقهٔ میمی بود

کی چنین جایی مرا بیمی بود

هر که را با اژدهای هفت سر

در تموز افتاده دایم خورد و خور

زین چنین بازیش بسیار اوفتد

کمترین چیزیش سر دار اوفتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیر نوشته:

مصراع اول بیت سوم در بعضی از نسخ دیگر این گونه آمده
«زرد شد چون خون برفت از وی بسی»
که از نظر وزنی نیز صحیح تر است.

رضا نوشته:

بیت سه مصرع اول
زرد شد چون ریخت از وی خون بسی
هم میتواند باشد

کانال رسمی گنجور در تلگرام