گنجور

در بیان روح و جسم و نقصان نفس، و گرفتاری روح باو و رهائی یافتن ببرکت متابعت شاه اولیا

 
عطار
عطار » مظهرالعجایب
 

روح تو شهباز علوی آمده است

او شهنشاه سماوی آمده است

خرمگس نفس است و بس دنیاپرست

او کند دایم بمرداری نشست

تو بروح خویشتن بنگر که چیست

بعد از آن در معنیش بنگر که کیست

دشمن بسیار دارد روح تو

لیک از او دایم بود مفتوح تو

نفس دشمن کور سازد روح شاد

تا روی در عالم معنی چو باد

دشمن روحت همی بخل است و آز

ز آن کی از کاهلی دایم نماز

دایما نفس تو باشد همچو سگ

آهوان حرص را گیرد بتک

خود بکذّابی برآوردی تو نام

تا بزیر جبّه بنهادی تو دام

دیگر آنکه غافلی از یاد حق

بهر یک دینار کردی صد عرق

از عرق در مرگ رو اندیشه کن

در معانیها عبادت پیشه کن

نفس تو چون غافلت سازد ز حق

دایما باشی تو اندر واق ووق

بهر مال و گنج داری رنج و درد

خیز و افشان دامن خود را ز گرد

کرد شیطان یک گنه توصد کنی

هرچه گوید او تو آن را رد کنی

دیگر آنکه علم باطل ورد تست

صد چو شیطان هر طرف شاگرد تست

سینه‌ات از حیله و شر پر بود

در خیالت آنکه آن پر در بود

رو صدف پر درّ معنی کن چو من

تا شوی فارغ ز شرّ اهرمن

دیگرت وسواس ونخوت در سراست

این چنین شیوه ترا کی درخور است

دید تو باشد جدا اندر جهان

ز آنکه منصب داری و خرج گران

گردبدعت گرد برگردت گرفت

ورد باطل کردی و دردت گرفت

هست جسمت حقّهٔ پرریم و خون

وقت خوردن میشوی تو سرنگون

هست اجسامت پر از اخلاط و درد

اندر این آلودگی خفتی و مرد

اندرین دنیا مکن زنهار خواب

زآنکه در معنی نباشد این صواب

گر چو حیوان تو بخوردن راضیی

من زتو بیزارم ار خود قاضیی

قاضی شرع محمّد نیستی

زآنکه اندر شرع احمد نیستی

در شریعت رد نه بینی همچو او

گر ز معنی تو خبرداری و بو

رو ازینها بگذر و مقصود بین

در میان جان خود معبود بین

رو تو این قطره بدریا وصل ساز

زانکه این معنی بدانند اهل راز

جسم خود را پاک گردان همچو روح

خویش را انداز در کشتی نوح

رو تو غیر حق ز جسمت دور کن

بعد از آنی خانه‌ات پر نور کن

غیر بیرون کن که حق آید درون

گشت نفست در سوی الله رهنمون

در درون خانه دارم راز حق

برده‌ام از جملهٔ خلقان سبق

من سبق از پیش خود کی خوانده‌ام

بر زبان من غیر او کی رانده‌ام

من سبق از مرتضی دارم بگوش

لیک دارد آن سبق صد پرده پوش

هست از آن یک پرده پیش جبرئیل

در درون پرده اسرار جلیل

آسمان شد پردهٔ انوار او

این زمین یک گردی از اسرار او

غیر او خود نیست با عطّار هیچ

تو بیا بر نام من این نامه پیچ

غیر او در دل ندارم مهر کس

مصطفی باشد گواهم این نفس

غیر مدح او نگویم مدح کس

زآنکه مدح او خدا گفتست بس

هست عطّار این زمان بس مستمند

سینه مجروح و فقیر و دردمند

ای تو را ملک معانی در نگین

جملهٔ کرُوبیانت خوشه چین

ای تو را معبود محرم داشته

در میان جان آدم داشته

هست اسرارم بمعنی بود بود

در همه جا مظهر انسان نمود

جوهر ذاتم ترا انسان کند

در معانی همچو در غلطان کند

جوهرذاتم عیان اندر عیان

مظهر من هم نهان اندر نهان

مظهر و جوهر براهت آورد

بلکه خود نزدیک شاهت آورد

خواهم از فضلت خدایا رحمتی

کن بلطف خویش بر ما رحمتی

خوان انعام تو باشد در خورم

سرّ سودای تو باشد در سرم

ای خداوندا بحقّ انبیاء

حقّ قرب و حقّ قدر اولیاء

کاین سخن را کن زنا محرم نهان

زآنکه می‌بینم در حق را عیان

حق عیانشد پیش ارباب کمال

حق نهان شد پیش جمع قیل و قال

حق عیان دان پیش ره بینان عشق

هست ظاهر نزد محبوبان عشق

حق عیان دان پیش جمعی اهل درد

خیز و راه غیر حق را در نورد

حق عیاندان پیش درویشان دین

گه شده پیدا بآن و گه باین

حق عیان دان در وجود اهل دل

تو شدی از فعل نفس خود خجل

فعل نفس تو ترا تیره کند

بر جمیع فعلها خیره کند

دارم از علم لدّنی نقطه‌ای

هر دو عالم پیش او خود ذرّه‌ای

هان که مقصودت ازان حاصل بکن

تا بیابی جان معنی در سخن

من سخن گویم چو درّ شاهوار

بهر تو آوردم و کردم نثار

من سخن در ذات یزدان رانده‌ام

بعد ازآن مظهر به انسان خوانده‌ام

من سخن دارم نگویم پیش کس

ز آنکه تو واقف نه‌ای از کیش کس

کیش ترسائی به است از دین تو

زآنکه ازنفس است کفر آئین تو

کردهٔ هفتاد فرقه دینت را

از نبی شرمی بدار ای بی‌حیا

رو طریق آل احمد دار دوست

راه ایشان تو یقین دان راه اوست

راه را دان از نبی و ازولی

تو باین ره رو گریز از کاهلی

کاهلی از جاهلی باشد ترا

جاهلی کفر جلی باشد ترا

من ترا راهی نمایم راه راست

وآنگهی گویم که راه حق کجاست

من ترادر راه حق رهبر کنم

آگهت از دین پیغمبر کنم

من ترا در راه حق خندان کنم

خارجی را همچو سگ گریان کنم

من ترا راهی نمایم همچو نور

تا کنی در عالم معنی ظهور

من ترا راهی نمایم از کلام

انّما برخوان اگر داری نظام

من ترا راهی نمایم از یقین

گر تو هستی مؤمن و بس پاک دین

من ترا راهی نمایم از رسول

تو هم از عطّار کن این ره قبول

من ترا راهی نمایم همچو روح

تا روی در کشتی احمد چو نوح

من ترا راهی نمایم گر روی

واندرین ره کن بمعنی دل قوی

من ترا راهی نمایم در علوم

بعد من هم عارفی گوید بروم

من ترا راهی نمایم از الست

گر نباشد اعتقادات تو پست

من ترا راهی نمایم از ولی

سر بنه در راه او گر مقبلی

من ترا راهی نمایم در ظهور

تا تو بینی عکس رخسارش چو نور

من ترا راهی نمایم در علن

تا تو بینی شاه خود در خویشتن

من ترا راهی نمایم عشق گفت

آشکارا هین بکن سرّنهفت

من ترا راهی نمایم از کرم

غیر این ره خود بعالم نسپرم

من ترا راهی نمایم از کمال

گر تو باشی فاضل و عابد بحال

من ترا راهی نمایم همچو روز

اوّلش عشقست و آخر دردوسوز

من ترا راهی نمایم فکر کن

رو تو یاری گیر و با اوذکر کن

من ترا راهی نمایم از خدا

لیک باید که تو باشی پارسا

من ترا راهی نمایم از علیم

تو بر آن ره رو بجنّات النعیم

من ترا راهی نمایم خود بدهر

کاندرو بینی هزاران شهر شهر

این چنین ره سالکان سر کرده‌اند

پی از آن در ملک معنی برده‌اند

این چنین ره را نبیّ الله دید

این حقیقت را همه از حق شنید

مصطفی ره را بفرزندان نمود

راه ایشان گیر و حق را کن سجود

راه ایشان گیر تا حق بین شوی

ورنه اندر گور بی تلقین شوی

راه ایشان گیر و دینت ترک کن

از محبّان باش و کینت ترک کن

راه ایشان گیر تا ایمن شوی

در ره معنی همه باطن شوی

راه ایشان گیر و درجنّت درای

زانکه جنّت باشد ایشان را سرای

راه ایشان گیر و با سلمان نشین

زانکه سلمان بوده اندر عین دین

گر روی این ره بمنزلها رسی

ورنه کی در معنی دلها رسی

گر روی این ره مسلمان گویمت

فیض بار از نور ایمان گویمت

گر روی این راه تو نامی شوی

ورنه چون شیطان ببدنامی شوی

گر روی این ره تو دنیائی مبین

ورنه رو بنشین و رسوائی مبین

گر روی این ره نبی همراه تست

مصطفی و آل او آگاه تست

گر روی این ره شوی واقف ز خویش

در درون خویش می‌بینی تو کیش

گر روی این ره مثال جان شوی

ورنه در ملک جهان بیجان شوی

گر روی این ره معانی دان شوی

خود درون جوهرت انسان شوی

گر روی این ره خدا راضی ز تو

مصطفی و مرتضی راضی ز تو

گر روی این ره نظام الدین شوی

یا شوی حلاج و هم حق بین شوی

گر روی این ره شود روشن دلت

نعرهٔ مستان برآید از کلت

گر روی این ره عبادت پیشه کن

رو زنااهلان دین اندیشه کن

گر روی این ره یکی همراه گیر

بعد از آن رو دامن آن شاه گیر

گر روی این ره چو ابراهیم رو

یا چو اسمعیل کن جانت گرو

گر روی این ره چو من دانی همه

هم تو علم معرفت خوانی همه

گر روی این ره به اسراری رسی

خود بکنج خانهٔ یاری رسی

گر روی این ره سفر باید سفر

تا تو بینی در جهان هر خیر و شر

گر روی این ره تو همّت دار پیش

رو طلب کن جوهر ذاتم ز خویش

گر روی این ره بمظهر کن نظر

تا نیفتد در وجود تو خطر

گر روی این ره خطر ناید زبد

خود همه افعال بد آید ز بد

گر روی این ره ببُر از خلق هم

تا نگردی پیش ایشان متّهم

گر روی این ره بحق واصل شوی

ورنه چون دیوار شوره گل شوی

گر روی این ره دلت روشن شود

بعد از آن چشم توهم گلشن شود

گر روی این ره محبّت بایدت

وز دل عطّار همّت بایدت

گر روی این ره دامن آن شاه گیر

بعد از آن دست یکی همراه گیر

گر روی این ره ز سر باید گذشت

از مراد خویش برباید گذشت

گر روی این ره تو ما را یادکن

روح ما را از دعائی شاد کن

گر روی این ره باو باید نشست

وآنگهی از غیر او باید گسست

گر روی این ره دلت غمگین مدار

زانکه گیرندت بمعنی در کنار

گر روی این ره بخلقان کن کرم

وآنگهی بیرون کن از ذاتت ستم

گر روی این ره مجو آزار خلق

رو بمعنی کن نظر در زیر دلق

گر روی این ره نهان کن سرّ من

تا نگویندت بدیها در سخن

گر روی این ره برو آسوده شو

وآنگهی بر از ملایک تو گرو

گر روی این ره تو فرد فرد شو

در میان اهل دل یک مرد شو

گر روی این ره ز زن باید گذشت

بلکه از صندوق تن باید گذشت

گر روی این ره تو دنیائی بریز

بعد از آن از أهل دنیا کن گریز

گر روی این ره ز راه خود گذر

راه حق را خدادان بی خطر

گر روی این ره تو خورده دان شوی

در معانی موسی عمران شوی

گر روی این راه منزل گویمت

اوّلا از کعبهٔ دل گویمت

گر روی این راه شفقت کن بخلق

تا دهندت جامهٔ شاهی نه دلق

گر روی این راه باید همرهمی

تا نماید اندرین راهت رهی

گر روی این راه با یاران بهم

من ترا خرگاه در کرسی زنم

گر روی این راه بی یاران مرو

تانیفتی در درون چاه و کو

گر روی این راه ویاری نبودت

مظهر و جوهر بکن تو همرهت

گر روی این راه بی رهبر مرو

ور روی میبایدت صد جان نو

گر روی این راه با عطّار باش

بحر لطف و مظهر انوار باش

رو تو این راه و مرو دنبال کس

زانکه هفتادند در معنی و بس

رو تو این راه و رضا ده برقضا

تا دهندت در معانیها عطا

رو تو این راه و بپا در کوی او

تا ببینی در معانی روی او

رو تو این راه و مرو با گمرهان

زانکه هستند همچو حیوان بی‌زبان

رو تو این راه و محمّد (ص)را بدان

زانکه او هست رهنمای انس و جان

رو تو این راه و درین ره شاه بین

بعد از آنی نور إلاّ الله بین

رو تو این راه و بدانش اصل خویش

زانکه بر حق باشی و باوصل خویش

رو تو این راه و علی را دان امام

تا که گردد دین و اسلامت تمام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام