گنجور

قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: «ان لحوم بنی فاطمه محرمة علی السباع»

 
عطار
عطار » مظهرالعجایب
 

هر که در اصل از نبی دارد مقام

بر درنده گوشتش آمد حرام

آل پیغمبر بقول آن امام

باشد ایمن از سباع و از هوام

پس خلیفه گفت این دم می‌رویم

تا حدیث مصطفی را بکرویم

اندر این جا خانهٔ پر شیر هست

پیش شیران می‌کنیم این دم نشست

خلق بغداد از یکی تا صدهزار

جمله رفتند از عقبشان بیشمار

آن امام دین ابا خلق آن زمان

شد بسوی خانهٔ شیران روان

گفت کذّابه که تو خود پیش رو

زانکه هستی پیشوا و پیش رو

رفت شاه و پیش آن شیران رسید

گفت امروز است ما را روز عید

چونکه بوی آدمی بشنید شیر

جمله برجستند از جاشان دلیر

چونکه چشم شیر چشم شاه دید

گفت چشمم این زمان الله دید

بود او نور خدا و مصطفی

خلق عالم بر ولای او گوا

همچو گربه پیش شه غلطان شدند

خلق بغداد اندر آن حیران شدند

پیش شیران رفت شاه دلنواز

در میانشان کرد دو رکعت نماز

شیری آمد با دو چشم آبناک

روی خود مالید نزد شه بخاک

ناله‌ها می‌کرد و عرض حال گفت

گفت نبود راز من از تو نهفت

پیرم و دندان ندارم این زمان

طعمه‌ام را می‌خورند این دیگران

امر فرما که مرا این دم جدا

طعمه بخشند این گروه باجفا

با خلیفه گفت سیّد حال را

مردمان کردند فرمانش روا

زینب ملعونه را در پیش خواند

او ز بیم زخم شیر از دور ماند

چون بدیدند آن چنانش مردمان

پیش شیرانش کشیدند آن زمان

زن چو اندر چنگ شیران افتاد

پیش شیران دور از جان افتاد

پاره‌اش کردند و بیجان ساختند

پس بخاکش زود یکسان ساختند

خوش ز هم کندند شیران بلا

زینب ملعونهٔ کذّابه را

بعد از آن شیران همه پیش امام

روی مالیدند برره ز احترام

با زبان حال می‌گفتند ما

گربه‌ها باشیم از شیر خدا

نقد شیر حق و شاه ذوالفقار

تو زما بی حرمتیها درگذار

مدح جدّ و مادر و باب شما

کرده نقش الله بر ارض و سما

شد شما را ای همه فرخندگان

جنّ و انس از کمترین بندگان

ای که دایم لاف ایمان می‌زنی

با ولای او دم از جان میزنی

در اطاعت روز و شب بیدار باش

با ولای حیدر کرار باش

حب ایشان را بجان خویش دار

تا بیابی علم معنی بیشمار

رو تو حبّ شاه مردان کن بدل

تا نگردی همچو مردودان خجل

رو تو مدح شاه را میکن نهان

تا شوی از جملهٔ انسانیان

گر تو حبش را خریدار آمدی

از همه خوابی تو بیدار آمدی

رو تو مهرش دار و با ایشان نشین

تا شوی ایمن ز شیران عرین

رو تو حبّش دار چون من در جهان

تا خلاصی یابی از شرّ این زمان

رو تو حبّش ورز چون سلمان فارس

تا نیابی بیم از شیران فارس

رو تو حبّش دار چون محبوب اوست

در جهان جان همه مطلوب اوست

رو تومهرش دار و با او یار باش

وز همه خلق جهان بیزار باش

خلق چون دور از ره ایشان روند

جملگی پی بر پی غولان روند

هرکه حبش چون رضا در جان نهاد

حق تعلای سرّ اعیانش بداد

رو تو حبش را یقین در جان بنه

تا شوی مقبول خاص و عام و که

هر که بر حبّ رضا داده رضا

جنت و فردوس را گشت اوسزا

در درون سینه‌ای یار عزیز

غیر حبّ او ندارم هیچ چیز

ای ز نادانی همه خود بین شده

راه حق گم کرده و بی‌دین شده

حبّ ایشان نور حق باشد ترا

نور حق را در دل خود ده تو جا

تا خلاصی یابی از شیران بغض

ورنه باشی تیره و حیران بغض

بغض حیدر دین و ایمانت برد

سوی قعر دوزخ آسانت برد

بغض در عالم ترا ویران کند

همچو روبه طعمهٔ شیران کند

هر کرا بغض علی در جان بود

هرگزش کی بهره از ایمان بود

خلق عالم جمله گمراه آمدند

ز آنکه بغضش را هواخواه آمدند

تو تولّادار با حبّش درست

کن تبرّا تو زبغضش از نخست

هر که خود رادشمن آن یار دید

چشم نابینای او خود چار دید

چار دیدن عکس شیطانی بود

دیدن حق راه رحمانی بود

هر که او غیر از یکی در کار دید

هرکجا دید او همه اغیار دید

گر تو نقل از مصطفی داری بیا

غیر یک مذهب کجا باشد روا

مصطفی گفتا که راه راست رو

از دوئی بگذر بیکتائی گرو

هست ذات حق تعالی خود یکی

دو ندانم من خدا را بی‌شکی

زود باشد تا تو ای روباه نام

خود بچنگ شیر افتی چون غلام

زود باشد تا تو چون زینب شوی

چون نداری رشتهٔ ایمان قوی

زینب کذابه هم دین باشدت

با رضا آن شاه دین کین باشدت

نقش کینه ازدرون خود تراش

ورنه هستی تو بمعنی بت تراش

گر ندارد قلب تو پاکی ز آز

بیشک آرندت بدوزخ در گداز

قلب خود را از کدورت پاک ساز

تاترا گردد نمازی هر نماز

هر که حبّ مصطفی دارد بدل

پیش ذات حق نباشد او خجل

مهراحمد آنکه بر دل زد سجل

حبّ فرزندانش هم دارد بدل

هیچ راضی نیست خود کرّار از او

ورنه باشد مصطفی بیزار از او

در ره دین نبی مردانه باش

وز همه یاران بدبیگانه باش

رو تو ارباب معانی را ببین

دور باش از مفتی محفل نشین

رو تو با درویش دین صحبت بدار

تا نهندت لوح عرفان بر کنار

رو تو واصل شو بدریای یقین

ز آنکه هستت نور معنی در جبین

رو تو علم معنی از قرآن بگیر

زانکه باشد علم قرآن دستگیر

رو تو ازتفسیر این مشتی حمار

دور باش و معنی قرآن بیار

رو تودوری کن ازین مشتی پلید

شد کلام حق از ایشان ناپدید

بین کلید حیله‌شان اندر بغل

بر حذر میباش از این مشتی دغل

راه شرع مصطفی ویران کنند

کفر را گیرند و نام ایمان کنند

شرع می‌گویند فرماید چنین

رای خود را شرع پندارند و دین

رو تو کار خود بیزدان راست کن

راه خود در طور مردان راست کن

رو تو با حق راست گوی و راست باش

دور باش از خودپسند و خودتراش

رو تو از قاضی بددوری گزین

ز آنکه می‌گیرد برشوت از تودین

گویدت بامن اگر داری تو کار

دین ما را گیرودین خود گذار

گر تو این ره از رضای حق روی

شرع در ظاهر شود بر تو قوی

شرع باطن مصطفی دارد نه تو

شرع ظاهر را بگردان تا مگو

راه باطل بهر دنیائی روی

نیست اسلام تو درمعنی قوی

هست دنیائی پلید و راهزن

حبّ دنیائیت سازد کم ز زن

مفتی آورده کتاب حیله را

پر ز رشوت کرده قاضی کیله را

خود مدرّس زحمت شبها کشید

روزها هم علّت سودا کشید

تا رسد وجهش زوقفی بر مدام

هست اندر مذهب این احترام

خود نه آخر این حدیث مصطفی است

طالب دنیا چو سگ باشد رواست

ای برادر حیلهٔ شرعی میار

دست از این جیفهٔ دنیا بدار

ورنه از قول رسول هاشمی

دور گردی از طریق مردمی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام