گنجور

در صفت ره یافتن و می عشق خوردن و جانان دیدن بتحقیق گوید

 
عطار
عطار » جوهرالذات » دفتر اول
 

دریغا ره نمیدانی چه گوئی

که سرگردان شده مانند گوئی

در این میدان چو گوئی در تک و تاز

شدی اکنون و مر چوگان بینداز

در این میدان چو گوئی مینبردی

کجا صافی خوری مانند دُردی

خرابات فنا کن اختیارت

تو با میدان و گوی اکنون چه کارت

خرابات فنا از بهر مردانست

که این چرخ فلک زانروی گردانست

خراباتی شو و اندر خرابات

بوقت صبحدم میکن مناجات

خراباتی شو و رطل گران کش

دمادم جام وحدت رایگان کش

خراباتی شو این جام کن نوش

اگر مردی در اینجا باش خاموش

خراباتی شو و اندر پیش دلدار

ز نام و ننگ خود بگذر به یکبار

شود زان می ترا فانی وجودت

نظر کن آنگهی مر بود بودت

خدا دریاب و از خود شو تو فانی

اگر این سرّ معنی باز دانی

مئی کان عاشقان خوردند اینجا

وزان میگوی کل بردند اینجا

مئی کان عاشقان صادق بنوشند

همه باید کز آن سرّ کم خروشند

مئی کان عاشقان خوردند و رفتند

حقیقت راز معنی فاش گفتند

مئی کان عاشقان لاابالش

کشیدند آنگهی عین وصالش

در آن می وصل اینجا باز دیدند

ز بود او بکام دل رسیدند

در آن می جملهٔ ذرّات مستند

از آن در جود حق با نیست هستند

در آن می هر که او پائی بدارد

یقین دانم که او تحقیق دارد

در آن می راز بیند همچو مردان

حقیقت نزد اولاشیء شود جان

در آن می جان کجا گنجد زمانی

که آن دم نیست اینجا کل مکانی

در آن می هستی جاوید باشد

ترا از ذرّهٔ خورشید باشد

در آن می در یکی بینی تو خود را

نگنجد هیچگونه نیک و بد را

در آن می گر یکی بینی حقیقت

طریقت با حقیقت در شریعت

در آن می در خدا بینی حقیقت

نمیگنجد دگر اینجا دقیقت

در آن می جمله مردان فاش گشتند

ز نقش اندر جهان نقاش گشتند

در آن می واصلی شان منکشف شد

نمود اوّل آخر متّصف شد

در آن می شان حقیقت گشت واصل

شدند اندر خرابی جمله حاصل

در آن می شان عیان عشق بایار

حجاب از پیششان برخواست یکبار

در آن می شان تمامت گشت روشن

رها کردند آنگه عین گلخن

در آن می شان فنا آمد پدیدار

نگه کردند و دیدیند جمله عطّار

در آن می گر نبودی هستی من

کجا پیدا شدی این هستی من

در آن می یافتم هستی دو جهان

ز جامی یافتم مستی جانان

نمیدانستم و غافل بمانده

در این عین جهان بیدل بمانده

نمیدانستم وهم باز دیدم

نمود عشق کلّی راز دیدم

نمیدانستم ودانستم اکنون

که یارم در درون ماندست بیرون

بدو پیدا شدم از هستی او

نمود سرّ کل از هستی او

بدو پیدا شدم و زوی بگفتم

در اسرار را نیکو بسفتم

بدو پیدا شدم وز اوست پنهان

از او دارم نمود و اوست جانان

بدو پیدا شدم در جوهر راز

حجاب هفت پرده کردهام باز

بدو پیدا شدم از بود و نابود

مرا اندر میان مقصود او بود

بدو پیدا شدم او واصلم کرد

عیان خویش اینجا حاصلم کرد

بدو پیدا شدم بنمود ما را

عیان ابتدا با انتها را

بدو پیدا شدم دیدار او بین

نمود عشقم و گفتار او بین

بدو پیدا شدم بنمود باقی

مرا درجام کل او بود ساقی

بدو دیدم هم او را بی حجابی

بجز یکی نمیبینم حسابی

بدو دیدم جمال طلعت او

هم او بد نور قدس و خلعت او

مرا بخشید در گفتار اسرار

دمادم گفت در جانم که عطّار

یقین در پیش دارد جز مراتو

مبین در ابتدا و انتها تو

مرا بین در دل و جان تا توانی

منت دادم همه سرّ معانی

منت دادم همه اسرار عشاق

بتو ختمست کل انوار عشاق

منت دادم چنین تشریف در پوش

زمانی هم مشو ز اینجای خاموش

چو بلبل باش اندر گلستانم

نواها میزن اندر بوستانم

بصد دستان همی زن مر نوا تو

چو داری این زمان عشق لقا تو

نوای پردهٔ عشاق می ساز

درون پردهام می سوز و می ساز

بهر دستان که میخواهی تو دستان

بجز می از یداللّهات تو مستان

که مست شوق مائی از ازل تو

وجودت را بجان کردم بدل تو

نظیرت نیست لیکن در مقامات

عیان تست در اسرار طامات

منم گویا در این عین زبانت

منم اینجا همه شرح و بیانت

ترا دادم عیان سّر معانی

که تا اینجاتو قدر من بدانی

ترا دادم عیان واصلانت

کنم اینجای بی نام ونشانت

اگر ما را بکل آنجای خواهی

سزد گر هیچ جز از ما نخواهی

نشان واصلی این است دریاب

دمادم سوی من بیجان تو بشتاب

سراسر هر چه بینی ما همی بین

بجز من هیچ در دیدار مگزین

چو تو جویای ما بودی در اول

در آخر میشوی چندین معطّل

رضای ما بدست آور ز مائی

که ما را هست عین کلّ خدائی

بکل قربان ما شو اندر این راه

که هستی این زمان از سرّم آگاه

نثار روی ما کن جان و دل تو

گذر کن از نقوش آب و گل تو

کلاه عشق دادیمت چو بر سر

که در پیشت نهم آفاق یکسر

ببُر سر تا مرا بینی عیان تو

که این سرّ درنمیگنجد بدان تو

ز خود چون بگذری مارا بدانی

در آخر چون بدانی کل توانی

منم مخفی ز جمله ناپدیدار

که آوردم ز خود کلّی بدیدار

ز خود پیدا نمودم خویش پنهان

شده اینجا به جز دیدن به نتوان

در آندم کین دم صورت نماند

بجز من عین مقصودت نماند

نماند اسم و جسم و عقل و ادراک

سراسر محو گردانم ترا پاک

حجاب صورتت بردارم از پیش

کنم بود وجودت جملگی خویش

نماند هیچ گفتار تو اینجا

نماند هیچ اسرار تو اینجا

بجز من هر چه در دیدار آری

یقین میدان که خود سرّی نداری

نماند هیچ جز من مر ترا هیچ

نبینی این طلسم پیچ در پیچ

مرادم کشتن تست اندر اینجا

که تا اینجا ببینی دیدن ما

مرادم کشتن تست از طریقت

که ما را بنگری اندر حقیقت

مرادم کشتن تست آخر کار

که تا یابی مرا در جمله اظهار

مرادم کشتن تست ار بدانی

که مقصودم توئی سرّ نهانی

مرادم کشتن تست و فنا شو

مرا در جزو و کل عین بقا شو

مرادم کشتن تست و تو بگذر

تو خود جز من دمی در هیچ منگر

مرادم کشتن تست و فنایت

نمایم جزو و کل عین بقایت

چو تو جز من یقین غیری ندیدی

ز من گفتی و هم از من شنیدی

ز من گفتی همه اسرار ما را

تو کردی فاش مر سرّ بقا را

تو با من گردی و من با تو بودم

یکی بد با توام گفت و شنودم

بجز من هیچ تکراری نکردی

میان واصلان امروز فردی

بمن فردی بمن گشتی منزّه

بمن دیدی سراسر دید این ره

منت ره بودم و من نیز منزل

منت بگشادهام اینجای مشکل

منت گویایم و من نیز گویا

در این عین جهان منگر به جز ما

یقین اینجا به جز من هیچکس نیست

بجز من هیچکس فریادرس نیست

منت جان دادم و منجان ستانم

منت بنمایم اینجا و من آنم

که در خون خاک جسمت در کنم من

کنم اسرار کلّی از تو روشن

چو پیش از خویش اینجاگه بمردی

از آن گوی سعادت را تو بردی

تو مردستی و هستی حّی زنده

برون تو رفتهٔ اکنون زبنده

هر آن کو پیش از مرگم نمیرد

میان حلقهٔ این در نگیرد

منت میبینم و در راه من تو

شدی در واصلی آگاه من تو

منت بینم ز من خود درگذشتی

حقیقت راه اعیان در نوشتی

بسی اندر جهانم سالکانند

که مرکب سوی ما بسیار رانند

طلبکار آمدند اندر سوی ما

ولی در عاقبت گشتند شیدا

طلبکار آمدند وبازگشتند

نمود سفل و علوی در نوشتند

کرا باشد نمود عشق طاقت

که درآخر بیابد این سعادت

کسی باید که او از جان نترسد

بجز ما هیچ چیزی او نپرسد

بجز ما ننگرد در هر دو عالم

یکی بیند مرا در عین آدم

بجز من هیچ در پیشش نگنجد

دو عالم نزد او موئی نسنجد

بجز ما هیچ اینجا ننگرد او

بمردی این ره ما بسپرد او

چو ره بسپارد اندر سوی درگاه

یکی بیند مرا در جمله آنگاه

مرا دیدن در این صورت به نتوان

بوقتی کو ببیند راز پنهان

که جان بسپارد و ما را به بیند

ابا ما او در این خلوت نشیند

تو ای عطّار جانت برفشاندی

بسی در بحر ما کشتی براندی

در این دریای ما دیدی تو جوهر

ترا دیدم در اینجا هفت اختر

تمامت در تو اینجا درج کردیم

درون دل تو ما را عین دردیم

تو داری در رهم از درد شو فرد

که مردی می نیابی جز که در درد

ز درد عشق ما آگاه میباش

بصورت همچنان در راه میباش

که من دیدم ترا از جمله مردان

دل و جانت بدیدم شاد و گردان

توئی و نزد من جمله عزیزی

که جز با من نباشی و چه چیزی

چو جز من در نمیگنجد بر تو

منم در هر دو عالم رهبر تو

چو جز من در نمیگنجد بجانت

دمادم مینماید رخ عیانت

چو جز من درنمیگنجد درونت

منم اندر درون و در برونت

کس کو شرع محبوبم سپارد

بشرع دوستم او پای دارد

مراو را اینچنین واصل کنم هان

نمودش جملگی حاصل کنم هان

نمایم ذات خود او را تمامت

بفردوسش برم یوم القیامت

ببخشم من گناه او سراسر

ندارد اینکه مومن دان تو باور

کند این را قبول از جان و دل او

نگردد عاقبت اینجا خجل او

مرا ز آن دم که آدم دردمنداست

از آن دم این تمیز اندر پسنداست

از آن دم این دم تو هست پیدا

از آن دم یافتی این دم هویدا

اگر آن دم در این آدم نبودی

وجود تو در این عالم نبودی

از آن دم یافتی این جوهر یار

از آن اینجا همی بینی تو اغیار

از آن دم یافتی انوار عالم

نفخت فیه میآید دمادم

از آن دم هر دمی اندر دم تست

که دم اندر دم تو آدم تست

از آن دم دم زن و زیندم میندیش

رها کن جمله از عالم میندیش

از آن دم تو دمادم هر سخن گوی

که بردی درحقیقت در سخن گوی

از آن دم دمدمه افکن در آفاق

دمادم که ازآندم جمله عشاق

از آن دم در عیان اسرار کل بین

وجود خویشتن انوار کل بین

از آن دم این دم تو در جهان است

که بگرفته زمین اندر زمانست

از آن دم آدم اینجا خویشتن یافت

عیان بود و ز دید جان و تن یافت

از آن دم این دم تو میزند دم

عیان بین تو مر این کلّ دمادم

ز دمهائی که اینجاگه زدی تو

دمادم کان معنی بستدی تو

ز دمهائی که از دلدار دیدی

حقیقت جملهٔ اسرار دیدی

دم آدم از آن دم یافت بودش

از آن دم عین آدم مینمودش

چو آدم در بهشت این مرتبت یافت

از آن دم سوی جانان زود بشتافت

چو آدم در بهشت جان زد آندم

نظر میکرد و خود میدید آدم

عجب درمانده بد در کائنات او

که چون آمد نهان در سوی ذات او

نهان با خود دمادم زار میگفت

غم دل با خدا او باز میگفت

چو حق درخویشتن میدید تحقیق

بخود میگفت و خود میکرد تصدیق

که ای جان جهان و جوهر من

توئی در هژده عالم رهبر من

مرا آورده و بنمودهٔ تو

خودی خود بمن بخشودهٔ تو

درونم هم توئی بگرفته بیرون

ترا دانم در اینجا سرّ بیچون

حجاب تو بود این صورت تو

که عین شوق عشقست صورت تو

حجاب از پیش رو بردار و بنمای

که هستی در درون جان تو یکتای

چنین تنها مرا اینجا بمگذار

که دانائی مرا کرده پدیدار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام