گنجور

(۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش هفتم
 

در آن ویرانه شد محمود یک روز

یکی دیوانهٔ را دید پر سوز

کلاهی از نمد بر سر نهاده

بدو نیک جهان بر در نهاده

بر او چون فرود آمد زمانی

تو گفتی داشت اندوه جهانی

نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد

نه از اندوه خود یک دم گذر کرد

شهش گفتا که چه اندوه داری

که گوئی بر دلت صد کوه داری

زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز

که ای پرورده در صد پردهٔ ناز

گرت هم زین نمد بودی کلاهی

ترا بودی درین اندوه راهی

ولیکن در میان پادشائی

چه دانی سختی و درد جدائی

که مومی با عسل خفته بصد ناز

نه از آتش خبر دارد نه از گاز

ولی هرگه که از وی شمع سازند

ز سوزش روشنی جمع سازند

چو اشک از آتش آید افسر او

بداند آنچه آید بر سر او

تو هم این دم نهٔ از خویش آگاه

ولی آن دم که برگیرندت از راه

بهر یک یک نفس روشن بدانی

که مُرده بودهٔ در زندگانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رسته نوشته:

بیت: ۸
غلط: ولکین
درست: ولیکن


پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام