گنجور

(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش چهارم
 

در افتادند در شهری سپاهی

گریزان شد نهان زان شهر شاهی

بشهری شد بگردانید جامه

نه خاصه باز دانستش نه عامه

بجای آورد او را آشنائی

بدو گفتا چرائی چون گدائی

بگو آخر که من شاهم بایشان

چرا بنشستهٔ خوار و پریشان

شهش گفتا مگو آی در نظاره

که گر گویم کنندم پاره پاره

کسی کو دیدهٔ سلطان ندارد

به سلطان رفتنش امکان ندارد

اگر بی‌دیده جوئی قربت شاه

شوی درخون جان خویش آنگاه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام