گنجور

(۱۴) حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش پایانی
 

در اوّل روز می‌شد بشرِ حافی

ز دُردی مست امّا جانش صافی

مگر یکپاره کاغذ یافت در راه

بر آن کاغذ نوشته نامِ الله

ز عالم جز جَوی حاصل نبودش

بداد و مشک بستد اینت سودش

شبانگه نامِ حق را مردِ حق جوی

بمشک خود معطّر کرد وخوش بوی

در آن شب دید وقت صبح خوابی

که کردندی به سوی او خطابی

که ای برداشته نام من از خاک

بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک

ترا مرد حقیقت جوی کردیم

همت پاک و همت خوش بوی کردیم

خدایا بس که این عطّارِ خوش گوی

بعطر نظم نامت کرد خوش بوی

چه گر عطّار ازان خوش گوی بودست

که نامت جاودان خوش بوی بودست

تو هم از فضل خاک آن درش کن

بنام خویشتن نام آورش کن

که جز از فضل تو روئی ندارد

گر از طاعت سر موئی ندار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام