گنجور

(۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم
 

یکی پرسید ازان دیوانه مردی

که چه بوَد درد چون داری تو دردی؟

چنین گفت او که دردآنست پیوست

که چون باید بُریده دست را دست

و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیز

چگونه آب باید از همه چیز

کسی را هم چنان باید خدا را

ترا گر نیست این این هست ما را

همی درد آن بوَد ای زندگانی

که چیزی بایدت کانرا ندانی

ندانی آن و آن خواهی همیشه

ندانم کین چه کارست و چه پیشه

جز او هرچت بود باشد همه پیچ

که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام