گنجور

(۸) سؤال کردن سائل از مجنون

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم
 

بمجنون گفت آن یاری ز یاری

که لیلی را تو چندین دوست داری

بدو گفتا بحقّ عرش و کرسی

که گر من دوستش دارم چه پرسی

رفیقش گفت چندین شعر گفتن

شبانروزیت نه خوردن نه خفتن

میان خاک و خون بودن بزاری

چه بودست این همه بر دوستداری؟

جوابش دادکان بگذشت اکنون

که مجنون لیلی و لیلیست مجنون

دوئی برخاست اکنون از میانه

همه لیلیست، مجنون بر کرانه

چو شیر و مَی بهم پیوسته گردند

ز نقصان دو بودن رسته گردند

یکی چون آشکارا گشت اینجا

دوئی را نیست یارا گشت اینجا

اگر هستی بجان او را خریدار

چو تو گم گشتی او آمد پدیدار

چنان گم شو که دیگر تا توانی

نیابی خویش را در زندگانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام