گنجور

(۷) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش هجدهم
 

ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام

خطی آمد به سوی پیرِ بسطام

که شیخ دین چه می‌گوید در آنکس

که خورد او شربتی پاک مقدّس

که سی سالست تا لیل و نهارش

سری بودست بگرفته خمارش

رسید از بایزید او را جوابی

که اینجا هست مردی را شرابی

که دریا و زمین و عرش و کرسی

بیکدم خورد، ازو دیگر چه پرسی

هنوزش نعرهٔ هَل مِن مَزیدست

گر او را می‌ندانی بایزیدست

چرا ناخورده مَی از دست رفتی

که هشیار آمدی و مست رفتی

بسی خود را تهی دستی نمائی

که ازجام تهی مستی نمائی

هزاران بحر نقد این جهانست

سراسر پر برای خاص جانست

چو اینجا مست از یک مَی توان شد

بدریا نوش کردن کی توان شد

اگر تو مستِ عشق دلفروزی

بیک فرمان بمیری و بسوزی

وگرنه، مستِ خویشی همچو مستان

بره رفتن چه برخیزد ز مستان

بفرمان رَو اگر داری مقامی

که گر مستی نیاری رفت گامی

که هر عاشق که بر فرمان نباشد

اگر دردش بوَد درمان نباشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام