گنجور

(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش هفدهم
 

یکی بینندهٔ معروف بودی

که ارواحش همه مکشوف بودی

دمی گر بر سر گوری رسیدی

در آن گور آنچه می‌رفتی بدیدی

بزرگی امتحانی کرد خردش

بخاک عمر خیّام بردش

بدو گفتا چه می‌بینی درین خاک

مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک

جوابش داد آن مرد گرامی

که این مردیست اندر ناتمامی

بدان درگه که روی آورده بودست

مگر دعویِ دانش کرده بودست

کنون چون گشت جهل خود عیانش

عَرَق می‌ریزد ازتشویر جانش

میان خجلت و تشویر ماندست

وزان تحصیل در تقصیر ماندست

بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد

ز دانش لاف آنجا کی توان زد

چو نه انجام پیداست و نه آغاز

نیابد کس سر و پای جهان باز

فلک گوئیست و گر عمری شتابی

چو گویش پای و سر هرگز نیابی

که داند تا درین وادیِ مُنکَر

چگونه می‌روم از پای تا سر

سراپای جهان صد باره گشتم

ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم

سراپای جهان درد و دریغست

که گر وقتیت هست آن نیز تیغست

مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت

ز بازیچه رها نکند بطاعت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام