گنجور

(۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش هفدهم
 

شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق

که بس گریانستی بوبکر ورّاق

بدو گفتا که ای مرد خدائی

بدین زاری چنین گریان چرائی

چنین گفت او که چون گریان نباشم

ز پای افتاده سر گردان نباشم؟

که امروزی درین جائی نشستم

درین یکپاره گورستان که هستم

زده مُرده که آوردند امروز

یکی ایمان نبرد این بس بوَد سوز

کسی را دین بوَد هفتاد ساله

بکفرش چون توان دیدن حواله؟

کنون هم گریه و هم سوزم اینست

چه گویم، نقدِ امروزم هم اینست

عزیزا کار مشکل می‌نماید

ولیکن خلق غافل می‌نماید

ز خوف عاقبت هر کو خبر یافت

بنَو هر لحظه اندوهی دگر یافت

ز خوف ره میان کفر و ایمان

نه کافر خواند خود را نه مسلمان

میان کفر و دین بنشست ناکام

که تا آن آب چون آید سر انجام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام