گنجور

(۵) حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم
 

جوانی را زنی دادند چون ماه

که عقل کس نبود از وصفش آگاه

جمالش آیة دلخستگان بود

لبش جان داروی لب بستگان بود

قضا را آن عروس همچو مَه مُرد

نبودش علّتی در درد زه مُرد

چو القصّه بخاکش کرد شویش

بگِل بنهفت آن خورشید رویش

یکی شیشه گلابش بود آنگاه

که شسته بود روزی پای آن ماه

بدان شیشه سر آن گورگل کرد

ولی با اشک خونین معتدل کرد

چرا شد پای بند آن دلارام

که باید شست دست از وی بناکام

چرا اندر عروسی شست پایش

چو دست از وی بشستن بود رایش

چگویم از تو و از خود، دریغا

دریغا از شد و آمد دریغا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام