گنجور

(۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم
 

سلیمان کوزهٔ می‌خواست روزی

که تا آبی خورد بی هیچ سوزی

که آن کوزه نبوده باشد آنگاه

ز خاک مردگان افتاده در راه

چنین خاکی طلب کردند بسیار

ندیدند ای عجب از یک طلب کار

یکی دیوی درآمد گفت این خاک

بیارم من ز خاک مردگان پاک

بدریائی فرو شد سرنگون سار

هزاران گز فرو برد او بیکبار

ز قعر آن همه خاکی برانداخت

ازان گِل کرد و آخر کوزهٔ ساخت

سلیمان کوزه را چون آب در کرد

ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد

که من هستم فلان بن فلانی

بخور آبی چه می‌پرسی نشانی

کز اینجا تا به پُشت گاو و ماهی

تن خلقست چندانی که خواهی

ازان خاکی که شخص آن واین نیست

اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست

ترا گر کوزهٔ وگر تنوریست

یقین می‌دان که آن از خاک گوریست

خُنُک آن گِل که گرچه یافت تابی

ولیکن کوزه شد از بهرِ آبی

بتر آن گل که سازندش تنوری

که هر ساعت بتابندش بزوری

بگورستان نگر تا درد بینی

جهانی زن جهانی مرد بینی

همه در خاک و در خون باز مانده

درون ره نی ز بیرون باز مانده

اگر بینائیت ازجان پاکست

ببین تا خاک گورستان چه خاکست

که هر ذرّه ز خاکش گر بجوئی

ز خسرة صد جهان یابی تو گوئی

چو گورستان نخستین منزل آمد

ببین تا آخرین چه مشکل آمد

اگر خواهی صفای آن جهانی

بگورستان گذر تا می‌توانی

که دل زنده شود از مرده دیدن

شود نقدت بدان عالم رسیدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام