گنجور

(۷) حکایت پادشاه و انگشتری

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش پانزدهم
 

جهان را پادشاهی پاک دین بود

که ملک عالمش زیر نگین بود

نبودش در همه عالم نظیری

که بودش از همه عالم گزیری

سواد ملکش از مه تا بماهی

ز شرقش تا بغربش پادشاهی

حکیمانی که پیش شاه بودند

که اجری خوارهٔ درگاه بودند

چنین گفت ای عجب روزی بایشان

که حالی می‌رود بر من پریشان

دلم را آرزوئی بس عجب خاست

نمی‌دانم که این از چه سبب خاست

مرا سازید یک انگشتری پاک

که هر وقتی که باشم نیک غمناک

چو در وی بنگرم دلشاد گردم

ز دست تُرکِ غم آزاد گردم

وگر دلشاد گردم نیز از بخت

چو در وی بنگرم غمگین شوم سخت

حکیمان زو امان جستند یک چند

نشستند آن بزرگان خردمند

بسی اندیشه و فکرت بکردند

بسی خونابه حسرت بخوردند

بآخر اتّفاقی جزم کردند

بیک ره برنگینی عزم کردند

که بنگارند بر وی این رقم زود

که آخر بگذرد این نیز هم زود

چو ملک این جهان ملکی روندست

بملک آن جهان شد هر که زندست

اگر آن ملک خواهی این فدا کن

بابراهیمِ ادهم اقتدا کن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام