گنجور

(۱۳) حکایت سلطان محمود که با دیوانه نشست

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم
 

بر دیوانهٔ محمود بنشست

نهاد او چشم برهم، شاه بشکست

بدو گفت این چرا کردی، چنین گفت

که تا رویت نه بینم، شه برآشفت

بدو گفتا لقای شاهِ عالم

نمی‌داری روا؟ گفت آنِ خود هم

چو خود بینی درین مذهب روا نیست

اگر غیری به بینی جز خطا نیست

شهش گفتا اولوالامر جهانم

بوَد بر تو همه حکمی روانم

بدو دیوانه گفتا هین بیندیش

که امر تو روان چون نیست بر خویش

نباشد بر دگر کس هم روانه

مرا مبشول چند آری بهانه

نمی‌آید ترا زین خواجگی ننگ

که گِرد آوردهٔ عمری دو مَن سنگ؟

کسی باشد بمعنی مالک خویش

که نه ناجی بود نه هالک خویش

نمی‌دانی که کوژی ای مرائی

چرا در راستی خود را نمائی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام