گنجور

(۱۲) حکایت محمد عیسی با دیوانه

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش چهاردهم
 

محمد ابن عیسی کز لطیفه

سبق بُرد از ندیمان خلیفه

مگر می‌رفت بر رخشی نشسته

سر افساری مرصّع تنگ بسته

غلامانش شده یک سر سواره

همه بغداد مانده در نظاره

ز هر کُنجی یکی می‌گفت این کیست

که بس با زینت و با زیب و بازیست

بره می‌رفت زالی با عصائی

چنین گفتا که کیست این مبتلائی

که حقّ از حضرتش مهجور کردست

بمکر از پیشِ خویشش دور کردست

که گر از خویش معزولش نکردی

بدین بیهوده مشغولش نکردی

شنید این راز مرد از هوشیاری

فرود آمد ازان مرکب بزاری

مُقّر آمد که حال من چنانست

که شرحش پیرزن را در زبانست

بگفت این و بتوبه راه برداشت

بکلّی دل ز مال و جاه برداشت

نگونساری خویشش چون یقین شد

بکُنجی رفت و از مردانِ دین شد

بسی تو خواجگی کردی نهانی

گدائی، خواجگی کردن ندانی

بیک جَو چو نداری حکم بر خویش

که نتوانی جَوی دادن بدرویش

چو نتوانی که برخود حکم رانی

چگونه بر کسی دیگر توانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام