گنجور

(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش دوازدهم
 

یکی دیوانهٔ کو بود در بند

بلب می‌گفت رازی با خداوند

یکی بر لب نهادش گوش حالی

که تا واقف شود زان سرِّ عالی

بحق می‌گفت: این دیوانهٔ تو

که بود او مدّتی هم خانهٔ تو

چو در خانه نگنجیدی تو با او

که در خانه تو می‌بایست یا او

بحکم تو کنون زین خانه رفتم

چو توهستی من دیوانه رفتم

درین مذهب که جز این هیچ ره نیست

بترکه ما و من شرک و گنه نیست

برون آ ای پسر زین خانهٔ تنگ

که بار تو گرانست و خرت لنگ

ازینجا رخت سوی لامکان کش

بُراق عشق را در زیرِ ران کش

که بار عشق را جان بارگیرست

ولی میدان خلدش ناگزیرست

ملازم باش این در راه که ناگاه

بقرب خویشتن خاصت کند شاه

حضور تست اصل تو و گر هیچ

حضور تو همی باید دگر هیچ

اگر تو حاضر درگاه گردی

ز مقبولان قرب شاه گردی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام