گنجور

(۳) حکایت گفتار پیغامبر در طفل نوزاد

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش یازدهم
 

چنین گفتست با یاران پیمبر

که آن طفلی که می‌زاید زمادر

چو بر روی زمین افکنده گردد

بغایت عاجز و گرینده گردد

ولی چون روشنی این جهان دید

فراخی زمین و آسمان دید

نخواهد او رحم هرگز دگر بار

نگردد نیز در ظلمت گرفتار

کسی کز بندِ این تنگ آشیان رفت

بصحرای فراخ آن جهان رفت

بعینه حال آن کس همچنانست

که او را از رحم قصد جهانست

چنان کان طفل آمد در جهانی

نخواهد با شکم رفتن زمانی

ز دنیا هر که سوی آن جهان شد

بگفتم حال طفلت همچنان شد

دلا چون نیست جانت این جهانی

بر آتش نه جهان گر مرد جانی

اگر قلبت نخواهد برد ره پیش

چگونه ره بری در قالب خویش

که گر راهی به پیشان می‌توان برد

یقین می‌دان که از جان می‌توان برد

درون دَیرِ دل خلوتگهی ساز

وزان خلوة به سوی حق رهی ساز

اگر کاری کنی همرنگِ جان کن

مکن آن بر سر چوبی، نهان کن

تو گر جامه بگردانی روا نیست

که او دوزد، بدست تو قبا نیست

ولیکن گر توانی همچو مردان

ز جامه درگذر جان را بگردان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام