گنجور

(۹) حکایت پیر بخاری و مخنث

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش دهم
 

یکی پیری بخاری بود در راه

مخنث پیشهٔ را دید ناگاه

چو او را دید تر دامن بعالم

کشید از ننگ او دامن فراهم

مخنث گفت ای مرد بخارا

نشد نقد من و تو آشکارا

مشو امروز نقدت را خریدار

که فردا نقدها گردد پدیدار

چو مقبولی و مردودی عیان نیست

ترا از خویش سود از من زیان نیست

چو تو کوری خود می‌بینی امروز

چرا دامن ز من در چینی امروز

ولی امروز می‌باید مُقامت

که تا فردا رسد خطی بنامت

چو بشنید این سخن آن مرد از وی

بخاک افتاد دل پُر درد از وی

دلا امروز نقد تو که دیدست

که دل از وی بظاهر در کشیدست

تفحص گر کنی از نقد جانت

تحیّر بیش گردد هر زمانت

بفرمان رو چو داری اختیاری

دگر با هیچ کارت نیست کاری

ازینجا گر نکو ور بد برندت

چو بیخود آمدی بیخود برندت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رسته نوشته:

بیت: ۷
غلط: مقنامت
درست: مقامت

—-

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام