گنجور

غزل شمارهٔ ۷۰۹

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای چشم بد را برقعی بر روی ماه آویخته

صد یوسف گم گشته را زلفت به چاه آویخته

ماه است روی خرمت دام است زلف پر خمت

دلها چو مرغ اندر غمت از دامگاه آویخته

فرش بقا انداخته کوس فنا بنواخته

میزان عزت ساخته پیش سپاه آویخته

مردان ره را بارها بر لب زده مسمارها

پس جمله را بر دارها از چار راه آویخته

شمع طرب افروخته تا راز شمع آموخته

دل بی جنایت سوخته جان بی گناه آویخته

ای داده در دلها ندا، تا کرده دلها جان فدا

سرهای پیران هدی بر شاهراه آویخته

آن خواجهٔ روز جزا، بر چارسوی کبریا

از بهر دست آویز ما زلف سیاه آویخته

ابلیس را حالی عجب در بحر حرمان خشک لب

از بهر یک ترک ادب از سجدگاه آویخته

عطار این تفصیل‌دان وین قصه بی تأویل‌دان

عالم یکی قندیل دان، ز ایوان شاه آویخته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام