گنجور

غزل شمارهٔ ۶۷۸

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا دل ز دست بیفتاد از تو

تن به اندوه فرو داد از تو

دل من گشت چو دریایی خون

چشم من چشمهٔ خون زاد از تو

تا دلم بندهٔ سودای تو شد

نیستم یک نفس آزاد از تو

چند در خون دلم گردانی

طاقتم نیست که فریاد از تو

لیک فریاد نمی‌دارد سود

گر زیانیم بود باد از تو

تا ز عمرم نفسی می‌ماند

خامشی از من و بیداد از تو

خامشی به به چنین دل که مراست

شرمم آید که کنم یاد از تو

در ره عشق تو شادیم مباد

گر نیم من به غمت شاد از تو

شادمانیم نباشد که مرا

کار با درد تو افتاد از تو

دل عطار چو درد تو نیافت

شد درین واقعه بر باد از تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام