گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۹

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

با این دل بی خبر چه سازم

جان می‌سوزدم دگر چه سازم

از دست دل اوفتاده‌ام خوار

چون خاک بدر بدر چه سازم

بس حیله که کردم و نیامد

یک حیلهٔ کارگر چه سازم

جانا نکنی به من نظر تو

کافتاده‌ام از نظر چه سازم

کس جز تو خبر ندارد از من

پس می‌پرسی خبر چه سازم

گفتی که ز صبر توشه‌ای ساز

چون عمر آمد به سر چه سازم

صبرم قدری غمت قضایی است

گر سازم ازین قدر چه سازم

گفتی به مگوی سر عشقم

در معرض این خطر چه سازم

گیرم که زبان نگاه دارم

با این رخ همچو زر چه سازم

ور روی به اشک خون نپوشم

با سوختن جگر چه سازم

گفتی که فرید چاره‌ای ساز

نه چاره نه چاره‌گر چه سازم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام