گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۳

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای از همه بیش و از همه پیش

از خود همه دیده وز همه خویش

در ششدر خاک و خون فتاده

در وصف تو عقل حکمت اندیش

در عالم عشق عاشقان را

قربان شدن است در رهت کیش

هر دم که زنند عاشقانت

بی یاد تو در دهن شود نیش

درویش که لاف معرفت زد

از عجز نبود آن سخن پیش

در هر دو جهان ز خجلت تو

زآن است سیاه‌روی درویش

چون فقر سرای عاشقان است

عاشق شو و از وجود مندیش

در عشق وجودت ار عدم شد

دولت نبود تو را ازین بیش

عطار ز عشق او فنا شو

تا باز رهی ازین دل ریش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام