گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۰

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

عقل را در رهت قدم برسید

هر چه بودش ز بیش و کم برسید

قصهٔ تو همی نبشت دلم

چون به سر می‌نشد قلم برسید

دلم از بس که خورن بخورد از او

در همه کاینات غم برسید

بی‌تو از بس که چشم من بگریست

در دو چشمم ز گریه نم برسید

جان همی خواند عهدنامهٔ تو

چون به نامت رسید دم برسید

دل چو بنواخت ارغنون وصال

زود بگسست و زیر و بم برسید

در دم دل ز نقش سکهٔ عشق

نقش مطلق شد و درم برسید

عقل عطار چون ره تو گرفت

ره به سر می‌نشد قلم برسید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام