گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۴

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید

واقعه‌ای مشکل است بسته دری بی کلید

تا تو تویی عاشقی از تو نیاید درست

خویش بباید فروخت عشق بباید خرید

پی نبری ذره‌ای زانچه طلب می‌کنی

تا نشوی ذره‌وار زانچه تویی ناپدید

واقعه‌ای بایدت تا بتوانی شنید

حوصله‌ای بایدت تا بتوانی چشید

تا بنبینی جمال عشق نگیرد کمال

تا شنوی حسب حال راست بباید شنید

کار کن ار عاشقی بار کش ار مفلسی

زانکه بدین سرسری یار نگردد پدید

سوخته شو تا مگر در تو فتد آتشی

کاتش او چون بجست سوخته را بر گزید

درد نگر رنج بین کانچه همی جسته‌ام

راست که بنمود روی عمر به پایان رسید

راست که سلطان عشق خیمه برون زد ز جان

یار در اندر شکست عقل دم اندر کشید

هر تر و خشکم که بود پاک به یکدم بسوخت

پرده ز رخ برگرفت پردهٔ ما بر درید

ای دل غافل مخسب خیز که معشوق ما

در بر آن عاشقان پیش ز ما آرمید

تا دل عطار گشت بلبل بستان درد

هر دمش از عشق یار تازه گلی بشکفید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی کریمی نوشته:

بنبینی از مصرع نخستین از بیت پنجم اشتباه است
تا بنبینی جمال عشق نگیرد کمال
درستش این است
تا که نبینی جمال عشق نگیرد کمال

کانال رسمی گنجور در تلگرام