گنجور

غزل شمارهٔ ۳

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم

تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست

دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا

جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو

جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

زهرا جان نثاری لادانی نوشته:

برداشت شخصی بنده از غزل شماره ٣

١. ای به عالَم کرده پیدا رازِ پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جانِ مرا

روی سخن با کسی است که راوی او را تنها محرم راز خویش یافته و این محرم را در چنان جایگاه والایی می بیند که خودش را کمتر از آن می داند که شمیمی از رایحه جانبخش و روح افزا از این محرم اسرار به او برسد. به جز فروتنی، اشتیاق بی وصفِ راوی برای برخوردار شدن از بوی خوش محبوبش از کلام او برداشت می شود.

٢. جان و دل پُر دَرد دارم هم تو در من می‌نگر
چون تو پیدا کرده‌ای این رازِ پنهانِ مرا

از آنجا که رازِ غصهٔ دردناکِ راوی را این محرمِ راز دریافته، راوی می پندارد که درمانِ این درد نیز به دست اوست و تقاضای گوشهٔ چشمی از او دارد. از طرف دیگر، اینجا راوی بیشتر معامله گر است تا تقاضاگر، به این معنا که محرمِ راز را در یک بازیِ شیطنت آمیز به دام می اندازد. یعنی چون محرمِ راز، تنها کسی بوده که به سِرّ درونِ راوی پی برده، حالا خودش هم باید بیاید و با عنایت به راوی دردش را درمان کند.

٣. ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان، چشمِ گریانِ مرا

در این بیت اما تقاضاگری به التماس مبدل می شود، زیرا اصلا رازِ دردناکِ راوی چیزی نبوده مگر آرزوی دیدار و وصالِ محرمِ راز. اما راوی این آرزو را همواره در پرده حجابِ دلش پنهان می کرده است، حال از روی شرم و حیا بوده یا هر چیز دیگر، آنچه مسلم است این است که این پنهان داشتن، کار ساده ای نبوده و با خون دل همراه بوده. اما راوی این خون دل را به جان می خَرد زیرا جز محرم راز، درمانی برای چشم گریانش نمی یابد. این بیت اصطلاحاتی چون خون دل خوردن و خون گریستن را به ذهن می آورد.

٤. گرچه از سَرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابانِ مرا

با اینکه راوی سرتاپای خود را در راه عشق قلم می کند، بیابان عشق مرز و کرانه ای نمی شناسد. در مصراع اول، مجازِ “سرتاپا” به خود راوی باز می گردد و وضعیت فیزیکی او، که شکل قلم را تداعی می کند؛ یعنی راوی مثل قلم یا استخوان در راه عشق نحیف و لاغر شده است، و یا مثل قلم همه وجودش وقف نوشتنِ عشق شده و تمام همتش در این راه مصرف شده. “پا و سر” در مصرع بعدی دیگر به اعضای بدن و خود شاعر بر نمی گردد بلکه به شکل استعاری به سر و ته یا مرز و کرانه اشاره دارد. وادی عشق بیکران است و به همین دلیل هم رهرو یا سالکِ این راه، در پیمودن آن به حالی زار خواهد افتاد. کلمهٔ بیابان بسیار بجاست چون تا چشم کار می کند کرانه ندارد و از طرفی خشک و سوزان و یا سرد است و کسی را که پا در آن بگذارد به سختی مبتلا خواهد ساخت.

٥. گر امید وصلِ تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادیِ هجرانِ مرا

راوی در این بیابان بی سر و ته و بی آب و علف قدم می گذارد فقط به یک امید: اینکه هدایتگر و مرشدش در این مسیر طاقت فرسا وصال یار است. اگر جُز این می بود، این بیابان او را به نحوی جاودانه سرگشته می کرد و به هجران ابدی مبتلا می ساخت. اینجا استفاده از واژگان عرفانی از جمله “وصل” و “وادی هجران” بسیار آشکار است. واژه امید نیز بسیار مهم است، چرا که امید همیشه از ایمان و اطمینان به وصل نشأت می گیرد، حال هر چقدر که سختی های این مسیر شگرف باشد. به نظر می رسد کلمه هجران به ناچار برای رعایت وزن، باید به کسرِ “ن” خوانده شود. اما در اصل اینگونه است که: وادی هجران، رهِ مرا تا ابد درکشد

٦. چون تو می‌دانی که درمانِ منِ سرگشته چیست
دَردم از حد شد، چه می‌سازی تو درمانِ مرا

راوی در حالت سرگشتگی و حیرانی (وادی حیرت) به سر می برد که باز یکی از مراحل عرفان است. اما آرام نمی نشیند و در مکالمه ای پویا با محرمِ راز، از او می خواهد که درمان را به او نشان دهد، که دیگر دردِ بیش از حد باعث شده که طاقت از کفش برود.

٧. جانِ عطار از پریشانی است همچون زلفِ تو
جمع کن بر روی خود، جانِ پریشانِ مرا

این حیرانی که در بیابان بیکران عشق بر راوی چیره می شود مثل زلف یار است که پریشان و افشان شده است. و حالا یار باید همانطور که زلف پریشانش را از روی پیشانی و صورتش جمع می کند، جانِ آشفته و پریشان حالِ عطار را هم که چون زلف آشفته است از روی خودش جمع کند. اینجا تصویرسازی فوق العاده است و در نهایت راوی موفق شده تا خودش را مثل زلف آشفته بر روی یار (که اینقدر آرزوی دیدنش را داشت) بیافکند تا یار را چاره ای نباشد مگر جمع کردن آن زلف. وصالیست بی نظیر و فوق العاده رندانه که تجسمش تنها از یک عارف رند بر می آید. به نظرم می رسد که شیطنت و ملاحتی خاص در این غزل به چشم می خورد، گر چه در نگاه اول ممکن است همه اش درد و طلب و حیرت باشد.

#زهرا_جان_نثاری

نادر.. نوشته:

گرچه از سر پای کردم چون قلم … :
چون قلم، با سر رفتم …
مشابه: چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم..
البته در جایی اینگونه هم آورده است:
سر بریده راه رفتن چون قلم

کانال رسمی گنجور در تلگرام