گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۸

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

نقد قدم از مخزن اسرار برآمد

چون گنج عیان شد

خود بود که خود بر سر بازار برآمد

بر خود نگران شد

در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه

تا خلق بپوشند

خود بر صف جبه و دستار برآمد

لبس همه سان شد

در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا

در کسوت قطره

در بحر به شکل در شهوار برآمد

در گوش نهان شد

در شکل بتان خواست که خود را بپرستد

خود را بپرستد

خود گشت بت و خود به پرستار برآمد

خود عین بتان شد

از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد

قصری ز بشر ساخت

در صورت سقف و در و دیوار برآمد

خود خانه و مان شد

خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهر

خود مرهم خود گشت

خود بر صفت مردم بیمار برآمد

خود فاتحه خوان شد

اشعار مپندار اگر چشم سرت هست

رازی است نهفته

آنچه به زبان از دل عطار برآمد

این بود که آن شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حامد نوشته:

در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا، در کسوت قطره
در بحر به شکل دُر شهوار برآمد ، در گوش نهان شد

گوش ماهی . (اِ مرکب ) صدف را می گویند و آن غلاف مروارید است .

پاسخ: با تشکر، مصرع جاافتاده اضافه شد.

محسن حیدرزاده نوشته:

در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه
تا خلق بپوشند
خود بر صفت جبه و دستار برآمد
لبس همه سان شد
صفت نه صف .

کانال رسمی گنجور در تلگرام