گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۰

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسد

عشق تو خود عالی است عقل در آن نمی‌رسد

آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست

گرچه بگویم بسی سوی زبان نمی‌رسد

جان چو ز میدان عشق گوی وصال تو برد

تاختنی دو کون در پی جان نمی‌رسد

گرچه نشانه بسی است لیک دراز است راه

سوی تو بی نور تو کس به نشان نمی‌رسد

عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هست

در اثر درد تو هر دو جهان نمی‌رسد

بادیهٔ عشق تو بادیه‌ای است بی‌کران

پس به چنین بادیه کس به کران نمی‌رسد

سوی تو عطار را موی‌کشان برد عشق

بی خبری سوی تو موی کشان نمی‌رسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

با توجه به وزن مصاریع داخلی به نظرم «نمی‏رسد» در جایگاه ردیف غلط است و باید «نی‏رسد» درست باشد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام