گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۲

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

بودی که ز خود نبود گردد

شایستهٔ وصل زود گردد

چوبی که فنا نگردد از خود

ممکن نبود که عود گردد

این کار شگرف در طریقت

بر بود تو و نبود گردد

هرگه که وجود تو عدم گشت

حالی عدمت وجود گردد

ای عاشق خویش وقت نامد

کابلیس تو در سجود گردد

دل در ره نفس باختی پاک

تا نفس تو جفت سود گردد

دل نفس شد و شگفتت آید

گر یک علوی جهود گردد

هر دم که به نفس می برآری

در دیدهٔ دل چو دود گردد

بی شک دل تو از آن چنان دود

کوری شود و کبود گردد

عطار بگفت آنچه دانست

باقی همه بر شنود گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام