گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۸

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر نبودی در جهان امکان گفت

کی توانستی گل معنی شکفت

جان ما را تا به حق شد چشم باز

بس که گفت و بس گل معنی که رفت

بی قراری پیشه کرد و روز و شب

یک نفس ننشست و یک ساعت نخفت

بس گهر کز قعر دریای ضمیر

بر سر آورد و به خون دل بسفت

پاک‌رو داند که در اسرار عشق

بهتر از ما راهبر نتوان گرفت

آنچه ما دیدیم در عالم که دید

وآنچه ما گفتیم در عالم که گفت

آنچه بعد از ما بگویند آن ماست

زانکه راز گفت نیست از ما نهفت

تربیت ما را ز جان مصطفاست

لاجرم خود را نمی‌یابیم جفت

تا تویی عطار زیر بار عشق

گردنان را زیر بار توست سفت

صورت جان است شعرت لاجرم

عقل را نظم تو می‌آید شگفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام