گنجور

الحکایه و التمثیل

 
عطار
عطار » اسرارنامه » بخش ششم
 

یکی مفلوج بودست و یکی کور

از آن هر دو یکی مفلس دگر عور

نمی‌یارست شد مفلوج بی پای

نه ره می‌برد کور مانده بر جای

مگر مفلوج شد بر گردن کور

که این یک چشم داشت و آن دگر زور

بدزدی برگرفتند این دو تن راه

بشب در دزدیی کردند ناگاه

چو شد آن دزدی ایشان پدیدار

شدند آن هر دو تن آخر گرفتار

از آن مفلوج بر کندند دیده

شد آن کور سبک پی، پی بریده

چو کار ایشان بهم بر می‌نهادند

در آن دام بلا با هم فتادند

چو جان روی و تن روی دورویند

اگر اندر عذابند از دو سویند

چو محجوبند ایشان در عذابند

میان آتش سوزان خرابند

عذاب عاشقان نوعی دگردان

وز آن بسیار کس را بی خبر دان

عذاب جان عاشق از جمالیست

که جان را طاقت آن چون محالیست

اگر فانی شود زان رسته گردد

بقایی در فنا پیوسته گردد

مثالی گفت این را پیر اصحاب

که دریایی نهی بر پشته آب

مثالی نیز پروانه ست و آتش

که نارد تاب آتش جان دهد خوش

ز نور آن همه عالم بیفتد

بریزد کوه و موسی هم بیفتد

اگر تو خو کنی بی تو در آن نور

بدان نزدیک باشی و از آن دور

چنان کان طفل را غواص دانا

بصد لطفش فرود آرد بدریا

که تا آن طفل با دریا کند خوی

مگر داند شد از دریا گهر جوی

چو پیدا شد جمال یوسف از دور

جهان چون مصر جامع گشت از نور

زنان مصر چون رویش بدیدند

بیک ره دستها بر هم بریدند

ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز

که نامد یادشان از قوت چل روز

زلیخا گم نشد درکار او زود

که او خو کرده دیدار اوبود

ببین آخر که آن پروانه خوش

چگونه می‌زند خود را بر آتش

چو از شمعی رسد پروانه را نور

درآید پرزنان پروانه از دور

ز عشق آتشین پروا نماند

بسوزد بالش و پروا نماند

اگرچه چون بسوزد سود بیند

ولیکن هم ز آتش دود بیند

درین دیوان سرای ناموافق

چو پروانه نبینی هیچ عاشق

چنان درجان او شوقیست از دوست

که نه از مغز اندیشد نه از پوست

چو لختی پر زند در کوی معشوق

بسوزد در فروغ روی معشوق

خدایا زین حدیثم ذوق دادی

چو پروانه دلم را شوق دادی

چو من دریای شوق تو کنم نوش

ز شوق تو چو دریا می‌زنم جوش

ز شوقت آمدم در عالم خاک

ز شوقت می‌روم با عالم پاک

ز شوقت در کفن خفتم بنازم

ز شوقت در قیامت سر فرازم

اگر هر ذرهٔ من گوش گردد

ز شوق نام تو مدهوش گردد

اگر هر موی من گردد زبانی

نیابد جز ز نام تو نشانی

گر از هر جزو من چشمی شود باز

نبیند جز ترا در پرده راز

گر از من ذرهٔ ماند و گر هیچ

ترا خواند ترا داند دگر هیچ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دکتر وکیلی نوشته:

بیت۱۱: عذاب جان عاشق از جداییست.
مصحح: خودم. معنی آنقذر واضح است که نیاز به توضیح ندارد.

بیت۱۲: بقایش در فنا پیوسته گردد.

مصحح: خودم. معنی واضح است و نیاز به توضیح ندارد.

دکتر وکیلی نوشته:

بیت۳۷: گر از من ذرهٔ ماند د گر هیچ.
در نسخه اندیشه گستر و دگر هیچ آمده، بدیهی است واو زاید است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام