گنجور

رفتن گرشاسب به شام

 
اسدی توسی
اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه
 

سمند سرافـــــــــــــراز را کرد زین

برون رفت تنها بـــــــه روز گزین

همه برد هـــر چش نبود چاره زوی

ســــــــوی شام زی بادیه داد روی

یکی ریدک تـــــــــرک با او به راه

ز بهر پرستش به هــــــــر جایگاه

بدان بی سپـــــــــــاه و بنه شد برون

که تا کس نداند و چـــرا و نه چون

شتابان نوند ره انجــــــــــــــــــام را

عنـــــــــان داده او را و دل کام را

شده چشم چشمه ز گـــــردش به بند

دل غول و دیـــــــو از نهیبش نژند

سنانش از جهان کــــرده نخچیر گاه

کمانش از کمین بسته بـر چرخ راه

بدام کمندش ســــــــــــــــر نرّه گور

ز شمشیرش اندر دل شیـــــر شور

ز ناگه بَرِ مرغزاری رسیـــــــــــــد

درختان بار آور و سبــــــــــزه دید

لب مـــــــــرغ هر سوگلی مشکبوی

یکی چشمه‌چون‌چشم سوکی دروی

همه آب ان چشمه روشن چو زنگ

چــــــــو از آینه پاک بزدوده زنگ

تو گفتی یــــــــــــکی بوته بد ساخته

به جــــــــــوش اندرو سیم بگداخته

بر چشمه شیـــــــری شخاوان زمین

دمان بــــــــر دم گوری اندر کمین

چو زد چنگ و گور اندر آورد زیر

بزد بانگ بـــــــــــر باره گرد دلیر

سبک دست زی تیـــــــغ پیکار کرد

به زخمی که زدهر دو را چارکرد

درختی بکند از لب آبـــــــــــــــگیر

برافروخت آتـــــــــش ز پیکان تیر

بر آن آهنـــــــــــــــــی نیزه یل فکن

زد آن گور چون مــــرغ بر بابزن

هنوز اندر این کار بد سرفــــــــراز

رسیدند دو پیک نزدش فــــــــــراز

ز خاور همی آمد آن و این ز روم

بسی یافته رنج و پیموده بــــــــــوم

دخت و گل و سبـــــــزه دیدند و آب

زمین جــای نخچیر و آرام وخواب

زیک دست گور و زیک دست شیر

میان کرده آتش ســـــــــــــوار دلیر

چـــــــــــران گردش اندر نوند سمند

گره کرده بر یــــــــــــــال خم کمند

بروز آن شگفت آفــرین خوان شدند

به‌خوردن نشستند و هم خوان شدند

هنوز آن دو تـــن را کبابی به دست

شده خیره از خــورد او وز نشست

بُد از گور پــــــــــر دخته گرد دلیر

همه خــــــــورده تنها و نابوده سیر

چوپردخت ازآن هردوپرسش گرفت

که هـــر جا که دانی چیزی شگفت

بگویید تــــــــــــــــــــا دانش افزایدم

مگر دل به چیـــــــــــــزی بیارایدم

جدا هر یـــــــکی هر شگفتی که دید

همی گفت هـــــــر گونه و او شنید

سخن راند رومــــــی سر انجام کار

که دیدم شگفتـــــی در این روزگار

شه روم را دختـــــــــری دلبر است

که از روی رشـــــک بت آزرست

نگاری پری چهــــــره کز چرخ ماه

نیارد بدو تیـــــــــــــــز کردن نگاه

دل هر شهی بسته مهــــــــر اوست

بر ایوان‌ها پیکر چهـــــــــر اوست

ز بهرش پـــــــــدر رنگی آمیختست

کمانی ز درگــــــــــــه برآویختست

نهادست پیمان که هر ک این کمان

کشد دختـــــــر او را دهم بی گمان

ز زور آزمایان گردن فـــــــــــــراز

بسا کس شـــــــد و گشت نومید باز

بشد شاد از این پهلوان گـــــــــــزین

چـــــــــو باد بزان اندر آمد به زین

به جان بوبه یــــــــــــار دلبر گرفت

شتابان ره رومیه بـــــــــــــرگرفت

دو منزل چــــو بگذشت جایی رسید

برهنه بسی نـــــــــــردم افکنده دید

یکی بهره خسته دگـــــر بسته دست

غریوان و غلتنده بـــــر خاک پست

بپرسید کز بد چــــــــــــه اوفتادتان

به کین دام بـــــــر ره که بنهادتان

خروشید هــــر یک دل از غم ستوه

که بازارگانیم ما یک گــــــــــــروه

ز مصـــــــــر آمده روم را خواسته

ابا کاروانی پـــــــــــــر از خواسته

چهل دزد ناگاه بـــــــــــــــر ما زدند

ببستندمان و آنچه بُــــــــــــد بستدند

هنوز آنک از پیش تــــــــو گردشان

رسی گر کنــــــــی رأی ناوردشان

بشد تافته دل یــــــــــــــل رزمجوی

ســـــوی رهزنان رزم را داد روی

بر آن رهزنان بانگ بـــرزد به کین

که گیرید یکسر سر خویش هیــــن

وگرنــــــــــه همه کاروان بار بست

ستانم کنم تان بـــــــه یک بار پست

شما را بــــــــس از بازوی چیر من

اگر تان رود ســــــر ز شمشیر من

بــــــــــــــه پاسخش گفتند بد ساختی

که بر دُّم مــــــــــــا طمع را تاختی

نـــــه هرکز پی شیر شد خورد گور

بسا کس که از شیـر شد بخت شور

سپردی تونیز اسپ و کالای خویش

ببینی کنون پســـــــت بالای خویش

سپهبد برانگیخت ســــــــرکش سمند

به ناوردشان گردی انــــــــدر فکند

درآمد چنان زد یـــــــــکی را به تیغ

کجا سرش چون ماغ بر شد به میغ

بزد نیزه بــــــــــر گرده گاه دو گرد

برآورد و زد بر زمین کــــرد خرد

یکی را چنان کوفت گــرز از کمین

که ماند اسپ با مرد زیــــــر زمین

دگر یکسر از زین فـــــــرو ریختند

به زنهار از او خواهش انگـــیختند

برهنه به جــــــــــان دادشان زینهار

ستــــــــــــد اسپشان و آلت کارزار

بــــــــــــــر مردم کاروان رفت شاد

جدا کالای هـــــــــــر کسی باز داد

بدادش بــــــــــــــــه بازارگانان همه

شدندش روان تا ســـــــــوی رومیه

دگر هــــــر که در ره ز رفتن بماند

به هر اسپ دزدی یکی بـــر نشاند

سوی رومیه شـــــــــــــــاد با فرّهی

شد و کـــــــــرد با کاروان همرهی

یکی مایه ور مــــــــــــرد بازارگان

شـــــد از کاروان دوست با پهلوان

همه راهــــــــش از دل پرستنده بود

به هرکارش از پیش چون بنده بود

نهان راز خـــــود پهلوان سر به سر

بُدش گفته جـــــز نام خویش و پدر

همه راه اگر تازه بُـــــــــــد گر کهن

ز دخت شــــــــه روم بُدشان سخن

چو آمد بر میهن و مان خــــــــویش

ببردش به صــد لابه مهمان خویش

به آزادی از پیــــــــش شایسته جفت

هنر هر چه زو دیـــد یکسر بگفت

یکی باغ بودش در انــــــــدر سرای

بر قصر شه چــون بهشتی به جای

شراعی بزد بــــــــــــــــر لب آبگیر

بیاراست بزمی خــــــوش و دلپذیر

شب و روز بــــا باده و رود و ساز

همی داشتش جفت آرام و نــــــــاز

گهی خفت بــــــــر سنبل و نو سمن

گهـــــــــی با چمانه چمان در چمن

زنی دایه دختـــــــــــــــــــر شاه بود

که بازارگان را نـــــــکو خواه بود

بـــــــــــــــــر جفت بازارگان بامداد

بیامد به سویش همـــــــی مژده داد

هـــــــــوا زی جهان پهلوان را بدید

که در سایه گل همـــــــی مل کشید

یـــــــــــکی سرو با خسروانی قبای

به فر و به فال همــــــــایون همای

رخش چون مــــــــــــه گرد ماه بلند

زمانه برافکنده مشــــــــــکین کمند

دو لب همچو بـــــــر لاله گرد عبیر

تو گفتی که حــــورا بدش داده شیر

چو شد سیر شیـــــر و به دایه سپرد

لبش را به گیســــوی مشکین سترد

همیدن همه فـــرّ و فرهنگ و هوش

دراو زور مردی و گردی به‌جوش

بپرسید کاین مـــــرد بی واره کیست

که گستاخی اش سخت یکبارگیست

ندانمش گفت از هنــــــــــر وز نژاد

ولیکن چنان کــــــــس ز مادر نزاد

به زور و سواری و فرهنگ و برز

بدرّد دل کـــــــــــــوه خارا به گرز

از آهنش نیزه و وز آهن سپــــــــــر

میــــــــــان تنگ و پیلش درآید ببر

به دیدار رخ جـــــــــــان فزاید همی

به گفتار خویش دل رباید همــــــی

به دل دختر شـــــاه را هست دوست

همه روز گفتارش از چهــر اوست

بدین روی با شــــــــــویم آمد ز راه

بخواهد کشیدن کمان پیش شــــــــاه

هم از راه و دزدان بـگفت آنچه بود

سلیحش همه یک یک او را نمــود

ببد دایه دل خیــــــــــــــره آمد دوان

سخن راند با دختـــــــــر از پهلوان

ز گردی و از رأی و فرهنـــــگ او

ز بالا و از فــــــــــرّ و اورنگ او

شکیبایی از لاله رخ دور شــــــــــد

هوا در دلــــــــــش نیش زنبور شد

همی بود تا گشت خــــــــور زردفام

ز مهر سپهبد بـــــــــــــرآمد به بام

بدیدش همان جـــای بر تخت خویش

یکی بالغ و کاله مــــــــــی به پیش

جوانی که از فــــــــر و بالا و چهر

همـــــــی مه بر او آرزو کرد مهر

دو رخ چون دوخورشید سنبل پرست

برآورده شب گرد خورشیـــد دست

یکی مرغ بر شاخسار از برش

که بودی گه بزم رامشگرش

از و مه دگر مرغکی خوبرنگ

همی آشیان بستد از وی به چنگ

سپهدار بگشاد بر مرغ تیر

ز پروازش افکند در آبگیر

به دل گرمتر شد بت ماه چهر

هوا کرد جانش به زندان مهر

شد از بام لاله زریری شده

دونوش از دم سرد خیری شده

تو گفتی که از آتش مهر و شرم

به تن برش هر موی داغیست گرم

چو دایه رخ ماه بی رنگ دید

بپرسید کت نو چه انده رسید

جهان بر دلم زین ترنجیده شد

بگو کز که جان تو رنجیده شد

چنین داد پاسخ کزاین نوجوان

دلم شد به مهر اندورن ناتوان

یکی بند بر جانم آمد پدید

که دارد به دریای بی بن کلید

بترسم که با آن کمان سر فراز

نتابد، بماند غم من دراز

به بد نام هر جای پیدا شوم

به نزد پدر نیز رسوا شوم

درین ژرف دریای نابن پذیر

توافکندیم، هم توام دست گیر

به نزدیک او پای مَردم تو باش

بدین درد درمان دردم تو باش

بگفت این و از هر دو بادام مست

به پیکان همی سفت دُر بر جمست

بدو دایه گفت آخر انده مدار

که کارت هم اکنون کنم چون نگار

به هر کار بر نیک و بد چاره هست

جز از مرگ کش چاره ناید به دست

چو از باغ چرخ آفتاب آشکار

به رنگ خزان شست رنگ بهار

بر جفت بازارگان رفت زود

ز هر در سخن گفت و چندی شنود

ز گرد سپهبد بپرسید باز

که چون است مهمانت را کار و ساز

ز کار کمان هیچ دارد پسیچ

سخن راند از دختر شاه هیچ

چنین داد پاسخ که تا روز دوش

به یادش دمادم کشیدست نوش

به می درهمی زد دم سرد و گفت

رخش دیدمی باری اندر نهفت

که گر بینمش چهر و افتد خوشم

کمان را به انگشت کوچک کشم

تو نیز ار توان چاره ای کن ز مهر

که یکدیگران را ببینند چهر

ز دیدار باشد هوا خاستن

ز چشمست دیدن، ز دل خواستن

گمانست در هر شنیدن نخست

شنیدن چو دیدن نباشد درست

بدو گفت دایه که کامت رواست

اگر میهمان ترا این هواست

تو رو ساز کن گلشن و گاه را

که امشب بیارم من آن ماه را

به پیمان که غواص گرد صدف

نگردد، کزو گوهر آرد به کف

در گنج را دزد نکند تباه

کلیدش نجوید سوی قفل راه

برین بست پیمان و چون باد تفت

بر دختر آمد، بگفت آنچه رفت

وزین سو بشد جفت بازارگان

به مژده بر شاه آزادگان

بسازید در گلشن زرنگار

یکی بزم خرّم تر از نو بهار

به خوبی چو گفتار آراسته

به خوشی چو با ایمنی خواسته

به جام بلورین می آورد ناب

برآمیخت با مشک و عنبر گلاب

یل پهلوان را به شادی نشاند

ز رامش برو جان همی برفشاند

چو شب گیل شد در گلیم سیاه

ورا زرد گیلی سپر گشت ماه

همه خاک ازو گرد مشگین گرفت

همه آسمان نوک ژوپین گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: منابع گرشاسب‌نامه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا نوشته:

نژند هم به معنی مهیب به کار میرود و هم خشمگین مانند دژم،باطنت دژم و ظاهرت نژند….

امین کیخا نوشته:

صحنه گور سیخ زدن در شاهنامه هنگام برخورد بهمن با رستم دیده می شود

کانال رسمی گنجور در تلگرام