گنجور

در مردانگی گرشاسب گوید

 
اسدی توسی
اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه
 

ز کردار گرشاسب اندر جهان

یکی نامه بُد یادگار از مهان

پر از دانش و پند آموزگار

هم از راز چرخ و هم از روزگار

ز فرهنگ و نیرنگ و داد و ستم

ز خوبّی و زشتیّ و شادّی و غم

ز نخجیر و گردنفرازی و رزم

ز مهر دل وکین و شادی و بزم

که چون خوانی از هر دری اندکی

بسی دانش افزاید از هر یکی

ز رستم سخن چند خواهی شنود

گمانی که چون او به مردی نبود

اگر رزم گرشاسب یاد آوری

همه رزم رستم به باد آوری

همان بود رستم که دیو نژند

ببردش به ابر و به دریا فکند

سُته شد ز هومان به گرز گران

زدش دشتبانی به مازندران

زبون کردش اسپندیار دلیر

به کشتیش آورد سهراب زیر

سپهدار گرشاسب تا زنده بود

نه کردش زبون کس ، نه افکنده بود

به هند و به روم و به چین از نبرد

بکرد آنچه دستان و رستم نکرد

نه ببر و نه گرگ آمد از وی رها

نه شیر و نه دیو و نه نر اژدها

به جنگ ار سوار ار پیاده بدی

جهان از یلان دشت ساده بدی

سپردی به هنگام که مال میل

فکندی به کشتی و کوپال پیل

به شهنامه فردوسی نغزگوی

که از پیش گویندگان برد گوی

بسی یاد رزم یلان کرده بود

ازین داستان یاد ناورده بود

نهالی بُد این رُسته هم زان درخت

شده خشک و بی بار و پژمرده سخت

من اکنون ز طبعم بهار آورم

مراین شاخ نو را به بار آورم

به باد هنر گل کفانم بر اوی

ز ابر سخن دُر فشانم بر اوی

برش میوهٔ دانش آرم برون

کنم آفرین شهنشه فزون

بسازم یکی بوستان چون بهشت

که خندد ز خوشی چو اردیبهشت

گلش سربه سر درّ گویا بود

درخت و گیا مشک بویا بود

بتستانی آرایم از خوش سخن

که هرگز نگارش نگردد کهن

بتش از خردزاده و جان پاک

ز دانش سرشته نه از آب و خاک

ببافم یکی دیبهٔ شاهوار

ز معنیش رنگ و ز دانش نگار

ز جان آورم تار و پودش فراز

کنم خسروی را برو بر طراز

مرا جز سخن ساختن کار نیست

سخن هست لیکن خریدار نیست

ز رادان همی شاه ماندست و بس

خریدار از او بهترم نیست کس

که همواره من بنده را شاد داشت

سرم را زهم پیشگان بر فراشت

دبیر وی آورد زی من پیام

گزین دهخدا لولوی نیکنام

که گوید همی شاه فرهنگ جوی

به نام من این نامه را بازگوی

اگر زانکه فردوسی این را نگفت

تو با گفتهٔ خویش گردانش جفت

دو گویا چنین خواست تا شد ز طوس

چنان شد نگویی تو باشد فسوس

کنون گر سپهرم نسازد کمین

بگویم به فرمان شاهِ زمین

کز او نام را خوب کاری بود

ز من در جهان یادگاری بود

ز بهتر سخن نیست پاینده تر

وز او خوشتر و دل فزاینده تر

سخن همچو جان ز آن نگردد کهن

که فرزند جانست شیرین سخن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: منابع گرشاسب‌نامه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

میل به معنی گرز است و میلاد که نام پسران نهد از این میل میاید ونه میلاد که به عربی تولد معنی میدهد چه فردوسی نام شهسواری را به شاهنامه میلاد اورده است و میل باستانی هم همان می باشد

حسین مهدوی نوشته:

در بیت پانزدهم چنین آمده: سپردی به هتگام که مال میل” در تصحیح مرحوم یغمایی در پانویس این بیت چنین هم نوشته شده: سپردی به هر گام که مال و میل.
سپاس گزار خواهم بود اگر معنای این بیت را دوستان بیان کنند. ” که” حرف ربط است یا در معنای خردی و کوچکی آمده؟ مال و میل یا مال میل یعنی چه؟

احمد شوشی نوشته:

به نظر می رسد که در بیت پانزدهم کُه به معنای خردسالی درست باشد و مال اشاره به اسب و میل اشاره به همین میل های امروزی یا گرز پولادی یا چیزی شبیه به آن داشته باشد. شاعر می فرمایند: گرشاسپ در کودکی توانایی اسب سواری و میل زدن داشته است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام