گنجور

در انجام کتاب گوید

 
فخرالدین اسعد گرگانی
فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین
 

بر آمد آفتاب شاد کامی

ز دوده شد هوای نیکنامی

نسیم باد پیروزی بر آمد

بهار خرمی با او در آمد

بپیوست ابر دولت بر حوالی

همی بارد سعادت بر موالی

خجسته جشن و خرم روزگارست

زمین بازیاب و هر کس شاد خوارست

زمین از خز زرین حله دارد

هوا از ابر سیمین کله دارد

جهان بینم همه پر نور گشته

از آفتای گردون دور گشته

شکفته نوبهار ملک و فرمان

به پیروزی چو ماه و مهر تابان

زیادت گشته شد روز سعادت

به هنگامی که شب گردد زیادت

گل دولت به وقتی گشتخندان

که در گیتی شده پژمرده ریحان

جهان دیگر شدست و حال دیگر

مگر نو کرد یزدان گیتی از سر

همی باره ز ابرش قطر رادی

همه روید ز خاکش تخم شادی

فلک را نیست تأثیری به جز داد

مگر مریخ و کیوان زو بیفتاد

چنین تأثیر کی بود آسمان را

چنین نو دولتی کی بد جهان را

مگر سایهء شب از فر همایست

چو نور روز از فر خدایست

زبان هر که بینی شکر گویست

روان هر که بینی مهر جویست

مگر تیمار مرگ از خلق بر خاست

همه کس یافت آن کامی که می خواست

چو داد و راستی گیتی فروزست

شب مردم تو پنداری که روزست

هواداران همه شادند و خرم

سخندانان عزیزند و مکرم

همان دهر را باغ این زمانست

بدو در مملکت سرو روانست

چنان سروی که رنگ آبدارش

بماند در خزان و در بهارش

کنون نیکان چو گلها در بهارند

بداندیشان چو گلبن پر ز خارند

شهنشاهی که اورنگش خداییست

سپاهان را طراز پادشاییست

بهشت خلد را ماند سپاهان

کف خواجه عمیدش گشته رصوان

خداوندی به داد و دین مؤید

ابو الفتح مظفر بن محمد

خراسان را به نام نیک مفخر

سپاهان را به حکم داد داور

زمانه قبله کرده دولتش را

سعادت سجده برده طلعنش را

گذشته نامهء نامش ز جیحون

رسیده رایت رایش به گردون

ازین سفله جهان آمد چنان خر

که لعل از سنگ آید وز صدف در

به گاه روشنایی ماه و انجم

بدو مانند همچون بت به مردم

ایا چون مال بر هر دل گرامی

چو جان پاکیزه و چون عقل نامی

قمر هر گز چو رای تو نتابد

خرد هر گز صمیر تو نیابد

به چیزی تو فزونی از پیمبر

که بر فصل تو منکر نیست کافر

همیشه جود تو دل را نوازد

سموم قهر تو جان را گدازد

تو دریایی و دریا چون بجو شد

کرا زهره که با دریا بکو شد

چو تو گویی بگیرید آن فلان را

بلرزد هفت اندام آسمان را

اگر ترسی تو از آتش به محشر

ز بی باکی شوی در آتش اندر

به گاه نام جستن تیر باران

چنان رانی که برگ گل بهاران

خفرز آید ترا ریگ رونده

شمر آید ترا بحر دمنده

تنی با عز و با مقدار داری

چرا روز نبردش خوار داری

نترسی از بلا وز ننگ ترسی

همی از دانش و فرهنگ ترسی

همت آزادگی بینم طباعی

همت فرهنگها بینم سماعی

ز بس آزادگی و خوب کاری

قصا خواهی ز عالم باز داری

خنک آن کش توی شایسته فرزند

خنک آن کش توی زیبا خداوند

چه کرداری که از فصل تو آید

چه فرزندی که از نسل تو زاید

همه پر مایه باشند و ستوده

چو زر پالوده چون یاقوت سوده

به مشتق ماندت اصل خیاره

کزو ناید به جز ماه و ستاره

ادب کبر آرد از چون تو هنرجوی

سخن فخر آرد از چون تو سخنگوی

مهان کوهند و او چرخ بلندست

میان این و آنها بین که چندست

رسوم مهتران در دست بر جای

رسوم خواجه تریاکست و درمان

نه زو گاه کرم تأخیر یابی

نه زو گاه هنر تقصیر یابی

چنان گردد به گردش فر دادار

که گردد گرد مرکز خط پرگان

به گرد ملک تدبیرش حصارست

به باغ فخر پیمانش بهارست

از آن کش بخت فرخ هست بیدار

جهان چون خفته پندارست هموار

صمیر و دلش ماه و آفتابند

چو امر و هیبتش برق و سحابند

نیاز اندر جهان ماند به شیطان

سخای دست او ماند به قرآن

بکشت آز و نیاز مردان را

زر جودش دیت شد هر دوان را

یکی شمشیر دارد دست ایام

کزو دشمنش را گیرد حسد نام

حسودش را ملامت بیش از من

که دولت را بود همواره دشمن

بخاصه دولتی قاهر بدین سان

که سیصد بنده دارد چون نریمان

نگویم کش میادا هیچ بدخواه

یکی بادش و لیکن دست کوتاه

بقا بادا کریم بافرین را

بقای جود و علم و داد و دین را

بماند داد و دین تا وی بماند

بخواند دولت آن را کاو بخواند

نه گیتی را چنو بودست فرزند

نه دولت را چنو بوده خداوند

به باغ ملک رسته چون صنوبر

سه گوهر چون فروزنده سه اختر

مهی بر صورت ایشان نبشته

بهی بر عادت ایشان سرشته

اگر باشند همچون تو جب نیست

کجا خود بار خر ما جز رطب نیست

ازیشان مهترین دریای علمست

جهان مردمی و کوه حلمست

مقر آمد خرد کش هست مهتر

ابو القاسم علی بن المظفر

پدر را از ادیبی قره العین

گهی را از تمامی مفخر و زین

هنوزش بوی شیر اندر دهانست

ندانم دانشی کز وی نهانست

درخت علم را قولش بهارست

سرای جود را فعلش نگارست

بدان باشرم روی او پدیدست

که یزدانش ز پاکی آفریدست

بدو دادست برهان کفایت

برو باریده باران عنایت

جهان در فصل او بستست اومید

فزونتر زانکه اندر نور خورشید

چو از خورشید آید روشنایی

ازو آید نظام پادشایی

چو از قوت به غعل آید کمالش

جلیلان عاجز آیند از جلالش

به سجده تاجداران پیشش آیند

دو رخ بر خاک ایوانش بسایند

همیشه تا جهانست این پسر باد

به پیروزی دل افروز پدر باد

ازو کهتی همایون خواجه بونصر

جمال روزگار و زینت عصر

فلک تا دید دیدار سلف را

همی گوید غلامم این خلف را

به اختر ماند آن فرخنده اختر

بزرگ از مخبر و کوچک به منظر

به منظر همچو تیغ ذوالفقارست

کجا هم کوچک و هم نامدارست

همش با کودکی فرهنگ پیران

همش با کوچکی طبع امیران

ز بس کاو شکرین گفتار دارد

ز بهروزی نشان بسیار دارد

بسا فخرا که او خواهد نمودن

بسا مدحا که او خواهد شنودن

فلک هر روز تاج آراید او را

که ماه و مهر افسر شاید او را

نبشتش عهد و منشور ولایت

ز پیروزی همی زیبدش رایت

همی سازی به تخت و کامگاری

همی جویدش ساز بختیاری

چنین بادا که من گفتی چنین باد

هم او را هم پدر را آفرین باد

و زو کهتر یکی شیرست دیگر

ابو طاهر محمد بن مظفر

چو عیسی همچوض؟ض طفل روزافزون

چو موسی کید کفر و دشمن دون

چو عیسی هم ز گهواره سخنگوی

چو موسی هم به خردی داوری جوی

اگر در چشم خردست او به منظر

به عقل اندر بزرگست و به مخبر

بسان آتشست اندک به دیدار

و لیکن قوت و هیبتش بسیار

ز عمر خویش در فصل بهارست

ازیرا همچو اشکوفه به بارست

چو زین اشکوفه آید میوهء جاه

رهی گردد مرو را مهر با ماه

اگر هم باز باشد بچهء باز

پسر همچون پدر باشد سر افراز

دو چشم بد ز هر سه باد بسته

درخت عمرشان جاوید رسته

پسر خرم به اورنگ پدر باد

پدر نازان به فرهنگ پسر باد

ایا بر ماه برده مظر نام

بیاورده ز گردون اخترکام

به صدر اندر به پیروزی نشسته

به هیبت صدر بد خواهان شکسته

نثارت آوریدم مهرگانی

روان چون آب چشمهء زندگانی

بدین جشنت نیاورد ایچ کهتر

نثاری از نثار بنده مهتر

به فرمانت بگفتم داستانی

ز خوبی چون شکفته بوستانی

درو چون میوه از حکمت مثلها

چو ریحان بهاری خوش غزلها

توی بهتر بزرگان زمانه

به نامت مهر کردم این فانه

سر نامه به نام تو گشادم

به پایان مهر نامت بر نهادم

نگر کاین داستان چه نیکبختست

بهار نامت او را تاج و تختست

از آن کش نام تو بر هر کرانیست

تو پنداری که این دفتر جهانیست

مرو را شرق و غرب آغاز و آنجام

چو خورشید آندر و گردنده این نام

تو خود دانی کزین سان گفته شعری

بماند تا بماند نظم شعری

به فر نام تو گفتار چاکر

رود بر هر زبانی تا به محشر

بماند جاودان او را جوانی

که خورد از جودت آب زندگانی

هر آن گاهی که تو باشی سخن جوی

چو من باید به پیش تو سخنگوی

اگر یابی ز هر کس نظم گفتار

ز من یابی تو نظم در شهوار

چو بر اسپ سخن آیم به جولان

مرا باشد مجره جای و کیوان

بیان من بود روشن چو شعری

به نکته چون ز گوهر تاج کسری

چو دریایست طبع من ز گفتار

شود از علم در وی رود بسیار

بسی دانش بباید تا سخن گوی

تواند زد به میدان سخن گوی

به خاسه چون بود میدان چونین

به نام تو به یاد ویس و رامین

اگرچه رنج بردستم فراوان

نکردم شکر بر یکروزه احسان

خداوندا شب رنجم سر آمد

کنون صبح رصای تو بر آمد

بریدم راه بد روزی بریدم

به منزلگاه پیروزی رسیدم

کریما تا ترا دیدم چنانم

که کاری جز طرب کردن ندانم

ز جود تو همیشه شاد و مستم

تو گویی کیمیا آمد به دستم

به فرخنده لقایت چون ننازم

که با او از همه کس بی نیازم

تو خورشیدی و چون با تو نشینم

چراغ و شمع شاید گر نبینم

تو دریایی و من مرد گهر جوی

ز تو جویم گهر نز چشمه و جوی

ز شکرت شد دهان من شکر خوار

ز مدحت شد زبان من گهر بار

چنان چون من ز تو شادم همه سال

ز شادی باد عمرت را همه حال

همایون باد بر تو روزگارت

همیشه کام راندن باد کارت

تو خسرو گشته کام دلت شیرین

عدوی تو نشان ت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: دانشگاه فرانکفورت | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

لاکشری نوشته:

بیت آخِر چرا ناقص است؟

امین کیخا نوشته:

داستان سراسر پوزش پذیری و اسان گذری را ارج می نهد . هر کس به اندازه راما و ویسه کامبارگی کرده بود بایست بد فرجام تر می بود ولی خداوند بد امرز این داستان همه چیز را امرزیدنی می داند. با درود

سمن بوی نوشته:

من خرسندم که بالاخره اثری خواندم که سراینده ان دچار پاکیزه نویسی نشده و آزرم و حفاظ نویسنده مایه ازارم نشد ونیز خوشحالم که اثری خواندم که با یک جامعه رها روبرویم کرد جامعه ای که در آن زن هم به اندازه مرد از غریزه اش پیروی کرد و لازم نبود خیلی خویشتندار باشد چون زن است ومن واژه کامبارگی را اصلا روا نمیبینم آن هم برای ویسه !ویس سر تا سر این مجموعه پیوسته وفادار بود به رامین رامینی که جفا کرد .ازدواج هر چند مصلحتی و برای فرار از بدنامی ،دروغ _خواب سروش سبز پوش دیدن!!و هاله نور احتمالا_،ظاهر سازی -در لباس زنان درآمدن -و از همه مهمتر خیانت آن هم به هم خون و برادر خود .ولی باز به نظر بنده اینهاهم دلیل خوبی نیست که بگوییم رامین کامباره بوده که اگر بود خود سراینده میگفت و سراسر داستان از خوشی و زیبایی و گشی و وشی ناز و خوشبویی این دو نمی سرود به نظر بنده دایه و شهرو و حتی ویرو میتوانند کامباره باشند ولی ویس و رامین به هیچ وجه من از بی عفتی و خیانت در هیچ صورتی دفاع نمیکنم ولی نمیشود گفت چون در این مورد خاص یکی کج رفته کام باره ست و باید واکاوی شود و بررسی .به نظر شما کسی که به وجود می آید که در آینده همسر شاه باشد یا اینکه مادرش به ازدواج برادر وادارش کند ولو با این تفکر که از یک به شمارگی برسند و مشیت الهی سر میرسد و پیوند صورت نمیگیرد و…در ادامه دزدیده میشود فقط به خاطر یک قول و عهد و با کسی که پدرش را کشته و بعد باز افسون و باز مشیت الهی و بالا آمدن اب و…به نظر شما اگراز ویسه کاری جز این سر میزد طبیعی بود؟به نظر من باید چشم هامان را بشوییم باید زیبا تر و بهتر ببینیم و فکر میکنم تفاوت ما با خداوند بصیر در مورد دیدن همین باشد که او خوب میبیند و خوبیها را ..

امین کیخا نوشته:

ورنکامگی ویس از نامش اشکار است ویس یعنی گرگ ، رامین و راما هم که از رامیدن و رامش کردن است .این دو روزمره هستند نه دانایی شگفت اوری دارند نه پاکی نازانگیزی . به هزار راه موبد که خودش هم مانند دیگر کسان در داستان روزمره و معمولی ست می کوشد ایشان را خوی از سر باز کند و نمی تواند . تنها می بخشد و می بخشد .ریمنی دایه هراش آور است .به هر لجنی که گمان کنی اغشته است .شهرو هم لغزشگراست . تنها زرد خردمند و اهسته مردیست دوربین که نه پرخاش می کند نه تند خویی و نه سوی خرد را هیچ کجا وا می نهد . بهگو هم خردمندیست که در بند رامیدن و کامراندن نیست . اسعد نمی خواسته است مردان پاکتری بیافریند وگر نه با این روان نهادی می توانست ، او چهارچوب داستانرا شنیده و البته نگار اندر نگارش کرده است . وارون فردوسی خرد اسه و محور داستان نیست ، و البته در کنش زندگی بسیار چنین می شود و چاره ای نیست .

کانال رسمی گنجور در تلگرام