گنجور

شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » مقطعات
 

با یکی مردک کناس همی گفتم دی

تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستست

صنعت و حرفت ما هر دو تو می‌دانی چیست

آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستست

گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس

اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست

کار فرمای دهد رونق کار من و تو

داند آن کس که دمی با من و تو بنشستست

کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست

لاجرم جان من از بند تقاضا رستست

باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو

کارفرمای ترا دیده چنان بربستست

که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی

کردهٔ دانم و پرداخته و پیوستست

یا چنان داند کین عمر عزیز علما

همچو روز و شب جهال متاع رستست

او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد

که ترا از سر پندار در آن پی خستست

انوری هم ز تو برتست که بر بیخ درخت

عقل داند که ستم نز تبرست از دستست

غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو

تیر انگشت گزیدست و قلم بشکستست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام