گنجور

غزل شمارهٔ ۹۴

 
انوری
انوری » دیوان اشعار » غزلیات
 

از وصل تو آتش جگر خیزد

وز هجر تو نالهٔ سحر خیزد

سرگشتهٔ عالم هوای تو

هر روز ز عالم دگر خیزد

دیوانهٔ زلف و خستهٔ چشمت

هر فردایی ز دی بتر خیزد

گویی به هلاک جانت برخیزم

برخاسته گیر از این چه برخیزد

هنگام قیام خاک‌پایت را

خورشید فلک به فرق سر خیزد

مه چون سگ پاسبانت ار خواهی

هر لحظه ز آستان در خیزد

ما را ز دهان تنگ شیرینت

زان چه که به تنگها شکر خیزد

کانجا سخن زر به خروارست

وانجا سخنت ازین چه برخیزد

روی چو زرست انوری را بس

وز کیسهٔ او زر این قدر خیزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام